سیدرضا صالحیامیری وزیر میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی به بهانه سفر اخیر خود به آذربایجان شرقی در پایگاه اطلاعرسانی دولت نوشت: گاهی یک سفر استانی، فرصتی است برای آنکه انسان، نسبت خویش را با سرزمین، تاریخ و آینده از نو بازخوانی کند. سفر دو روزه من به آذربایجانشرقی از همین جنس بود، سفری که از میان آیینها و زندگی مردم در ملکان آغاز شد، در لایههای ناشناخته تاریخ لیلان امتداد یافت، در شبستر و تسوج با میراث اندیشه، معماری و زیست تاریخی تداوم پیدا کرد و در خشکناب، در خانه پدری شهریار، به تاملی درباره هویت، فرهنگ و معنای ایران رسید.
این سفر برای من یک پیام روشن داشت: آذربایجان یکی از عمیقترین ساحتهای حافظه تاریخی و فرهنگی ایران است.
ایران، پیش از آنکه یک مفهوم جغرافیایی باشد، یک تجربه تاریخی و یک منظومه تمدنی است، منظومهای که طی قرنها، فرهنگها، زبانها، آیینها، اندیشهها و شخصیتهای گوناگون را در خود جای داده و از برآیند این تنوع، وحدتی تاریخی و هویتی ساخته است. آذربایجان یکی از مهمترین کانونهای تولید و بازتولید این وحدت تاریخی است، سرزمینی که در آن شعر و عرفان، فلسفه و فقه، علم و هنر، آزادیخواهی و سیاست، همگی در ساختن روایت ایران سهم داشتهاند.
از قطران و خاقانی و نظامی تا شیخ محمود شبستری و شهریار و پروین اعتصامی، از افق اندیشه مولانا و شمس تبریزی تا علامه امینی، علامه محمدحسین طباطبایی و علامه محمدتقی جعفری، از ستارخان و باقرخان و شیخ محمد خیابانی تا شهید آیتالله مدنی و از هشترودی و عدل تا اقبال آذر، بیگچهخانی و پیشگامان هنرهای نمایشی، این سرزمین مجموعهای از چهرهها و جریانهایی را در خود پرورده است که نمیتوان سهم آنان را در تاریخ فرهنگی و اجتماعی ایران نادیده گرفت.
از همین منظر، تعبیر «سَرِ ایران» درباره آذربایجان را باید در معنای تاریخی و تمدنی آن فهم کرد، تعبیری که برآمده از نقش این خطه در فراز و فرودهای تاریخ ایران و در شکلگیری بخشهایی از سرمایه فرهنگی و اجتماعی کشور است.
بزرگترین خطا در سیاست میراثی آن است که گذشته را فقط موضوع افتخار بدانیم و نه موضوع شناخت، حفاظت، پژوهش و تولید آینده. میراثفرهنگی، اگر در موزهها محبوس بماند، تنها بخشی از ظرفیت خود را بالفعل کرده است. میراث زمانی به سرمایه ملی تبدیل میشود که از «شیء تاریخی» به «معنای اجتماعی» و از «خاطره گذشته» به «سرمایه آینده» تبدیل شود.
در ملکان، این معنا را در پیوند میان فرهنگ مردم، تولید، آیین و جشنواره انگور مشاهده کردم. حضور گسترده مردم نشان داد که سنتهای زیستی، آیینها، مهارتها، محصولات بومی و حافظه جمعی نیز بخشی از سرمایه فرهنگی یک سرزمیناند. سیاست توسعه گردشگری باید بتواند این سرمایههای زنده را به فرصتهای پایدار اقتصادی و اجتماعی تبدیل کند.
اما چند کیلومتر آنسوتر، در لیلان، با وجه دیگری از میراث مواجه شدیم، میراثی که هنوز همه رازهای خود را آشکار نکرده است. قلعه بختک و محوطه تاریخی و باستانی لیلان، ما را با یک مسئولیت مهم علمی مواجه میکند: نباید درباره تاریخ، پیش از شناخت علمی آن، روایت قطعی بسازیم. هر لایه خاک، میتواند حامل دادهای درباره یک دوره تاریخی، یک شیوه زیست، یک ساختار اجتماعی یا یک تحول تمدنی باشد. از این رو، مواجهه با لیلان بیش از آنکه نیازمند هیجان روایی باشد، محتاج انضباط علمی است. آنچه درباره پیشینه این محوطه میدانیم، تنها بخشی از واقعیت است و آنچه نمیدانیم، شاید اهمیت بیشتری داشته باشد. اینجاست که مفهوم «حکمرانی علمی میراث» اهمیت پیدا میکند.
حفاظت از محوطه، استمرار کاوشهای باستانشناختی، تامین منابع پژوهشی، رفع موانع حقوقی، مستندسازی یافتهها، استفاده از فناوریهای نوین، ارتباط نظاممند با دانشگاهها و انتشار نتایج پژوهشها باید در یک زنجیره واحد قرار گیرد. دولت نباید جایگزین پژوهشگر شود، دولت باید امکان پژوهش را فراهم کند. لیلان میتواند به یکی از نمونههای جدی در بازتعریف نسبت میان دانش، میراث و توسعه تبدیل شود، جایی که باستانشناسی مقدمهای برای ساختن آینده است.
اما شناخت، پایان راه نیست. یافتهای که مستندسازی و روایت نشود، بخش مهمی از کارکرد اجتماعی خود را از دست میدهد. بنابراین موزه، کتاب، محتوای علمی، رسانه، مسیر گردشگری و زیرساخت اقامتی، حلقههای پس از کاوشاند. هدف آن است که لیلان از یک نقطه در نقشه به یک مقصد در ذهن تبدیل شود، مقصدی که گردشگر برای فهم تاریخ و تجربه فرهنگ آن به منطقه سفر کند و حضور او به رونق اقتصاد جامعه محلی بینجامد.
در شبستر، همین نگاه منظومهای را دنبال کردم. شبستر را نمیتوان با یک بنای تاریخی یا یک نام بزرگ معرفی کرد. شبستر، خامنه، تسوج، شندآباد، شرفخانه و کوزهکنان در کنار یکدیگر، یک پهنه متنوع تاریخی، فرهنگی، طبیعی و اقتصادی را شکل میدهند. مسئله ما در اینجا، چگونگی تبدیل مجموعه جاذبهها به یک مقصد منسجم است. این همان تغییری است که در سیاست گردشگری کشور به آن نیاز داریم: عبور از «جاذبهمحوری» به «مقصدسازی».
گردشگر برای تجربه یک روایت سفر میکند. بنابراین باید میان بنا، شخصیت، آیین، خوراک، صنایعدستی، طبیعت، اقامت، حملونقل و روایت فرهنگی، ارتباط برقرار کرد. اگر این عناصر در یک نظام واحد قرار گیرند، گردشگری از بازدیدی کوتاهمدت به تجربهای ماندگار و از فعالیتی خدماتی به موتور توسعه محلی تبدیل خواهد شد.
در تسوج، این ظرفیت بهروشنی دیده میشود. مسجد جامع، بازار تاریخی، حمام و دیگر شواهد تاریخی این شهر، جزایر منفصل نیستند، اجزای یک منظومه شهریاند. مسجد، روایتگر عبادت است، بازار، روایتگر تجارت و مناسبات اجتماعی، حمام، روایتگر زندگی عمومی و دیگر شواهد، روایتگر تداوم زیست انسانی در این سرزمین.
حفاظت از میراث، حفاظت از روابط میان بناها و معنایی است که از همنشینی آنها پدید میآید. از همین رو، احیای حمام تاریخی تسوج و حرکت به سوی ایجاد یک موزه تخصصی و هویتمحور، میتواند مهمتر از مرمت یک ساختمان باشد. موزه باید حافظه یک شهر را سازمان دهد، تاریخ، مردمشناسی، هنر، پوشش، سبک زندگی، مشاهیر و یافتههای باستانشناختی را در یک روایت علمی کنار هم قرار دهد. شهر تاریخی بدون حافظه نهادی، بخشی از امکان روایت خود را از دست میدهد.
در خامنه نیز با سرمایهای از جنس «حافظه شخصیت» مواجهیم. خاستگاه قائد شهید، باید در یک روایت منسجم و علمی، در کنار دیگر نقاط مرتبط با زندگی و میراث فکری او دیده شود. شخصیتهای تاریخی زمانی به سرمایه فرهنگی تبدیل میشوند که اندیشه، اخلاق، زمانه و میراث آنان برای نسل جدید قابل فهم شود.
در همین مسیر، فرهنگ خیرخواهی مردم منطقه اهمیت مضاعف پیدا میکند. مشارکت خیرین در مرمت آرامگاه شیخ محمود شبستری، نشانهای از یک سرمایه اجتماعی ارزشمند است. آینده حفاظت از میراث در ایران، به همان اندازه که به بودجه عمومی نیازمند است، به اعتماد و مشارکت جامعه نیز وابسته است.
و سرانجام، در خشکناب، این سفر به شهریار رسید، به شاعری که شاید بتوان او را یکی از روشنترین مصادیق «هویت پیونددهنده» در ایران معاصر دانست.
یکی از دلایل اهمیت شهریار در این است که توانست میان ریشههای عمیق فرهنگی آذربایجان و افق گسترده هویت ایرانی، پلی ماندگار ایجاد کند. هویت ایرانی، هویتی تکلایه و تکصدا نیست. ایران تاریخی، حاصل همنشینی و تعامل فرهنگها و تجربههای گوناگون است. آنچه این تنوع را به یک کلیت تاریخی تبدیل کرده، وجود یک حافظه مشترک و یک افق تمدنی مشترک است.
شهریار در این میان، نمونهای قابل تامل است: شاعری با ریشههای عمیق آذری که شعر و اندیشهاش در افق ایران معنا پیدا کرد. او نشان داد که تعلق به فرهنگ بومی، نه تنها با تعلق به هویت ملی ناسازگار نیست، بلکه میتواند یکی از پایههای تعمیق آن باشد.
به همین دلیل، هرچه زمان میگذرد، بازخوانی شهریار اهمیت بیشتری پیدا میکند. در جهانی که گاه تفاوتها به مرزهای جدایی تبدیل میشوند، ما نیازمند روایتهایی هستیم که تفاوت را به رسمیت بشناسند و در عین حال، بر پیوندهای تاریخی و فرهنگی تاکید کنند. این شاید یکی از مهمترین درسهای آذربایجان برای امروز ایران باشد.
ایران را نمیتوان با حذف تفاوتها یکپارچه کرد، ایران با بهرسمیتشناختن تنوع و تبدیل آن به سرمایه همبستگی، یکپارچه میماند. از این منظر، میراثفرهنگی یکی از مهمترین عرصههای سیاستگذاری برای آینده است. میراث میتواند به سرمایه اجتماعی تبدیل شود، گردشگری میتواند این سرمایه را به ارزش اقتصادی پیوند دهد، صنایعدستی میتواند فرهنگ را به معیشت متصل کند و دیپلماسی فرهنگی میتواند روایت ایران را در عرصه جهانی عرضه کند.
ما در وزارت میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی، خود را متعهد میدانیم که این سه حوزه را بهعنوان سه ضلع یک منظومه توسعه ببینیم: صیانت از میراث، رونق گردشگری و تقویت صنایعدستی، در خدمت هویت، اقتصاد و انسجام اجتماعی ایران.
سفر به آذربایجانشرقی برای من بار دیگر این حقیقت را آشکار کرد که ایران هنوز بهطور کامل شناخته نشده است، نه برای جهانیان و نه حتی برای نسلهای امروز خودمان.
در زیر خاک لیلان، در سکوت بناهای تاریخی تسوج، در عرفان شبستر، در حافظه خامنه، در فرهنگ مردم ملکان، در چشمانداز شرفخانه و در شعر شهریار، ایران همچنان در حال روایت شدن است.
وظیفه ما این نیست که فقط میراثی را که از گذشته به ما رسیده، سالم به آینده تحویل دهیم. مسئولیت تاریخی ما بزرگتر است: باید معنای این میراث را برای نسل آینده بازتولید کنیم، ظرفیتهای آن را برای توسعه فعال سازیم و روایت ایران را با زبان دانش، فرهنگ و تمدن به جهان عرضه کنیم.
آذربایجان برای من در پایان این سفر، یک «متن» بود، متنی که هرچه بیشتر خوانده میشود، لایههای بیشتری از ایران را آشکار میکند.
و شاید رسالت اصلی ما در میراثفرهنگی همین باشد: کمک کنیم ایران، پیش از آنکه دیگران آن را روایت کنند، خود تاریخ، فرهنگ و تمدن خویش را با زبان علم، با منطق فرهنگ و با اعتماد به سرمایههای انسانی و تاریخیاش روایت کند.
آذربایجان، یکی از بلندترین فصلهای این روایت است، فصلی که هنوز پایان نیافته و آینده آن، به اندازه گذشتهاش شایسته شناخت، حفاظت و روایت است.
انتهای پیام/

نظر شما