ملیحه فخاری، فعال رسانه و کارشناس صنایعدستی، در یادداشتی به مناسبت روز جهانی کودک نوشت: کودکی فقط فصل کوتاهی از زندگی نیست؛ شاید مهمترین فصل شکلگیری نسبت انسان با جهان باشد؛ همان نقطهای که خانه، خاطره، قصه، هویت و سرزمین برای نخستین بار معنای خود را پیدا میکنند. کودک، پیش از آنکه تاریخ را در کتاب مدرسه بخواند، آن را در کوچه قدیمی محله، معماری یک خانه تاریخی، نقش یک قالی، صدای یک لالایی، طعم یک غذای بومی و قصهای که مادربزرگ برایش تعریف میکند، لمس میکند.
از همینجا است که نسبت میان کودک و میراثفرهنگی شکل میگیرد؛ نسبتی فراتر از جشنها و برنامههای مناسبتی. کودک در حقیقت نخستین حلقه زنجیرهای است که میتواند میراث را از گذشته به آینده منتقل کند. اگر این حلقه بهدرستی شکل بگیرد، میراثفرهنگی دیگر مجموعهای از بناها، اشیا، آیینها و هنرهای بهجامانده از گذشته نخواهد بود؛ بلکه به بخشی زنده از زندگی نسلهای آینده تبدیل خواهد شد.

روز جهانی کودک میتواند فرصتی برای بازاندیشی در این نسبت باشد؛ فرصتی برای اینکه از خود بپرسیم کودک در منظومه میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی چه جایگاهی دارد و آیا او را صرفاً مخاطب برنامههای فرهنگی میدانیم یا وارثی که باید از امروز برای شناختن، دوست داشتن و حفاظت از میراث سرزمینش آماده شود؟
شاید پرسش اصلی این نباشد که برای کودکان چه برنامهای برگزار کنیم؛ پرسش مهمتر این است که چگونه میراثفرهنگی را به تجربهای شیرین، خلاق، ملموس و ماندگار برای کودک تبدیل کنیم.
گردشگری کودک؛ سفر برای شناختن، نه فقط دیدن
گردشگری کودک میتواند یکی از ظرفیتهای مهم و آیندهدار گردشگری فرهنگی ایران باشد؛ به شرط آنکه کودک را صرفاً مسافری کوچک در کنار خانواده نبینیم.
کودک در یک مقصد گردشگری باید فرصت کشف داشته باشد؛ بتواند بپرسد، تجربه کند، داستان بشنود، بازی کند و حتی برای لحظاتی نقش یک باستانشناس، راهنمای گردشگری، قصهگو یا پژوهشگر کوچک را بر عهده بگیرد.

یک بنای تاریخی برای بزرگسال ممکن است مجموعهای از آجر، سنگ، گچ، کتیبه و عناصر معماری باشد؛ اما برای کودک میتواند جهانی از داستان باشد: چه کسی اینجا زندگی میکرد؟ مردم این خانه چه میپوشیدند؟ چه میخوردند؟ کودکان آن دوره چگونه بازی میکردند؟ مدرسهشان کجا بود و چه قصههایی میشنیدند؟

وقتی بتوانیم پاسخ این پرسشها را در موزهها، بناهای تاریخی، محوطههای باستانی، روستاهای هدف گردشگری و بافتهای تاریخی با زبان متناسب با کودک روایت کنیم، بازدید به تجربه تبدیل خواهد شد.
گردشگری کودک به مسیرهای اختصاصی، محتوای چندرسانهای، راهنمایان آموزشدیده، بازیهای تاریخی، کارگاههای تجربهمحور و روایتهایی متناسب با گروههای سنی مختلف نیاز دارد. موزه و محوطه تاریخی نباید برای کودک فقط مکانی باشد که در آن فهرستی از نبایدها به او گفته میشود؛ جایی که نباید دست بزند، نباید بدود و نباید سؤالهایش را به زبان خودش مطرح کند.
موزه کودکمحور، موزهای است که کودک در آن بتواند فکر کند، کشف کند، سؤال بپرسد، تجربه کند و یاد بگیرد.
این تغییر نگاه فقط به نفع کودک نیست؛ به نفع گردشگری نیز هست. خانوادهای که مقصدی را برای کودک خود جذاب، امن و آموزنده میبیند، با احتمال بیشتری آن مقصد را انتخاب میکند، زمان بیشتری در آن میگذراند و تجربه خود را با دیگران به اشتراک میگذارد. بنابراین سرمایهگذاری در گردشگری کودک، سرمایهگذاری بر آینده گردشگری فرهنگی کشور است.
صنایعدستی؛ وقتی دستهای کوچک، حافظه بزرگ ایران را لمس میکنند
اگر قرار است هنرهای سنتی و میراث ناملموس ایران به نسل آینده منتقل شود، کودکان باید از جایگاه مخاطب به جایگاه تجربهکننده، خالق و روایتگر برسند.
صنایعدستی فقط محصول نهایی نیست؛ پشت هر اثر، جهانی از دانش، مهارت، اقلیم، تاریخ، زیباییشناسی و هویت نهفته است.
کودکی که با سفال کار میکند، فقط یک ظرف نمیسازد؛ با خاک، فرم، نقش و آفرینش آشنا میشود. کودکی که در کارگاه بافت با تار و پود مواجه میشود، نظم، صبر، تکرار و مهارت را تجربه میکند. کودکی که نقشهای یک گلیم یا قالی را میبیند، میتواند داستانی را که پشت رنگها و نقشها قرار دارد، کشف کند.

در چنین شرایطی، صنایعدستی از یک محصول فرهنگی به یک تجربه فرهنگی و تربیتی تبدیل میشود.
اگر میخواهیم صنایعدستی برای نسل آینده زنده بماند، نباید فقط از حفاظت سخن بگوییم؛ باید امکان زیستن با صنایعدستی را برای کودکان فراهم کنیم. کارگاههای کودک و نوجوان در موزهها، خانههای تاریخی، مراکز فرهنگی، روستاهای گردشگری و مدارس میتوانند پلی میان استادکاران امروز و نسل آینده باشند.
کودک باید بتواند کنار یک هنرمند بنشیند، ابزار را بشناسد، ماده اولیه را لمس کند و نتیجه کار خود را ببیند. این آموزش نیز نباید به کلاسهای رسمی و دستوری محدود شود. کودک باید با بازی، تجربه، رنگ، قصه و ساختن بیاموزد.
هر کودکی که یکبار با دست خود چیزی میسازد، احتمالاً نگاه متفاوتی به دستهای هنرمندی خواهد داشت که سالها برای زنده نگه داشتن همان هنر تلاش کرده است.
کودک و تاریخ؛ حق دانستن گذشته، حق ساختن آینده
یکی از دشوارترین و در عین حال ضروریترین مأموریتهای فرهنگی، روایت تاریخ برای کودک است.
تاریخ اگر فقط مجموعهای از سالها، نامها، جنگها و پادشاهان باشد، برای بسیاری از کودکان دور و سنگین خواهد بود؛ اما اگر تاریخ را از دریچه زندگی انسانها روایت کنیم، گذشته به چیزی نزدیک، قابل لمس و حتی هیجانانگیز تبدیل میشود.
کودک باید بداند در شهری که امروز در آن زندگی میکند، پیش از او چه کسانی زیستهاند؛ چه خانههایی ساختهاند؛ چه لباسهایی پوشیدهاند؛ چه غذاهایی خوردهاند؛ چه بازیهایی کردهاند و چه آرزوهایی داشتهاند.
در این روایت، کودک فقط با تاریخ رسمی مواجه نیست؛ با تاریخ زندگی روزمره روبهرو میشود؛ تاریخی که گاهی در کتابها کمتر دیده میشود اما در حافظه مردم همچنان زنده است.
تاریخ شفاهی خانوادهها، قصههای محلی، بازیهای قدیمی، ضربالمثلها، غذاهای سنتی، موسیقیهای بومی، آیینها، مهارتهای سنتی و خاطرات سالمندان، همگی میتوانند مواد اولیه تولید محتوای جذاب تاریخی برای کودکان باشند.
ایران سرزمینی است که تقریباً هر شهر و روستای آن میتواند یک کلاس تاریخ زنده باشد؛ کافی است زبان روایت را تغییر دهیم.
کودک را نباید مجبور کرد تاریخ را دوست داشته باشد؛ باید کاری کنیم که تاریخ برای او دوستداشتنی شود.
از «برای کودک» به «با کودک»
شاید مهمترین تغییر نگرش همین باشد: از برنامهسازی برای کودک به برنامهسازی با کودک.
کودک باید شنیده شود، نظر بدهد، انتخاب کند و در روایت میراث سهم داشته باشد. این مشارکت تنها شیوهای جذابتر برای آموزش نیست؛ راهی برای شکل دادن به احساس تعلق است.
کودکی که در طراحی یک مسیر گردشگری مشارکت میکند، وقتی بزرگ شود مقصد را متفاوت خواهد دید. کودکی که ساخت یک اثر صنایعدستی را تجربه کرده است، ارزش دستهای هنرمند را بهتر درک خواهد کرد. کودکی که تاریخ محلهاش را از زبان سالمندان شنیده، احتمالاً با حافظه تاریخی آن محله رابطهای عمیقتر خواهد داشت.

از همین رو، روز جهانی کودک میتواند بهانهای برای یک نگاه تازه به سیاستگذاری فرهنگی باشد؛ نگاهی که در آن کودک نه مخاطبی حاشیهای، بلکه یکی از مهمترین سرمایههای آینده میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی است.
میراثفرهنگی بدون کودک، آیندهای روشن نخواهد داشت.
اگر امروز کودک را به موزه نبریم، اگر تاریخ شهرش را برایش روایت نکنیم، اگر صنایعدستی را با دستان خودش تجربه نکند، اگر اجازه ندهیم درباره یک بنای تاریخی سؤال کند و اگر گردشگری را برای او به تجربهای خشک و صرفاً تماشایی تبدیل کنیم، فردا نمیتوانیم از او انتظار داشته باشیم که حافظ میراث باشد.
حفاظت از میراث، فقط با مرمت بناها، ثبت آثار و حفاظت از اشیا محقق نمیشود؛ حفاظت از میراث از جایی آغاز میشود که احساس تعلق شکل میگیرد و این احساس میتواند از کودکی ساخته شود.
در این میان، رسانه نیز مسئولیتی جدی بر عهده دارد. رسانه نباید فقط در روز کودک از کودکان و برای کودکان بنویسد؛ باید روایت کودک را وارد گفتوگوی دائمی درباره فرهنگ، گردشگری و میراث کند. باید صدای کودکی باشد که در یک روستای تاریخی، میراث نیاکانش را کشف میکند؛ نوجوانی که در کنار یک استادکار مهارتی سنتی میآموزد؛ یا کودکی که برای نخستینبار یک موزه را نه ساختمانی ساکت و رسمی، بلکه خانهای برای داستانهای گذشته تجربه میکند.
اینجاست که رسانه، کودک و میراث به یکدیگر میرسند؛ در ساختن روایتهایی که گذشته را به آینده پیوند میدهند.
کودک امروز، گردشگر فرداست؛
کودک امروز، هنرمند فرداست؛
کودک امروز، راوی تاریخ فرداست؛
و مهمتر از همه، کودک امروز، حافظ میراث فرداست.
اما این جمله زمانی معنا پیدا میکند که امروز برای این حافظ آینده، امکان شناختن و تجربه کردن فراهم کنیم.
اگر میخواهیم میراثفرهنگی ایران در سالهای آینده نیز زنده، پویا و صاحب مخاطب باشد، شاید مهمترین سرمایهگذاری فرهنگی، فقط ساختن فضاهای جدید نباشد؛ بلکه ساختن رابطهای تازه میان کودک و میراث باشد.
رابطهای که در آن کودک فقط بازدیدکننده یک موزه نیست؛ کاشف آن است.فقط تماشاگر یک هنر سنتی نیست؛ تجربهکننده آن است.فقط شنونده یک روایت تاریخی نیست؛ پرسشگر آن است.و فقط مسافر یک مقصد گردشگری نیست؛ راوی تجربه خویش از سرزمین است.
روز جهانی کودک در حقیقت فقط جشن کودکی نیست؛ یادآوری مسئولیت ما در برابر آینده است.
آیندهای که اگر قرار است میراث ایران را حفظ کند، باید از امروز در دستان کودکانش ساخته شود.
زیرا میراثی که نتواند به نسل بعد برسد، هرچقدر هم باشکوه باشد، در گذشته باقی خواهد ماند؛ اما میراثی که کودک آن را بشناسد، لمس کند و دوست بدارد، میتواند دوباره در آینده زندگی کند.
انتهای پیام/

نظر شما