به بهانه افتتاح بارگاه شمس تبریزی؛ سالک نرسد بی‌مدد پیر به جایی

محمد جوروند، مدیرکل میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی خوزستان، در یادداشتی نوشت: از آغاز پیدایی و ظهور عرفان در میان ایرانیان و خاصه بعد از اسلام (اینکه می‌گویم بعد از اسلام، زیرا بسیاری از پژوهشگران معتقدند ایرانیان حتی پیش از اسلام رفتارها و گفتارهایی داشته‌اند که بی‌شباهت به عرفان پس از اسلام نیست) هر جا مریدی می‌خواسته تا راه‌های پرپیچ‌وخم عرفان را طی کند، به دایره سلوک پای نهد و قدم در جاده مکاشفه و شهود بگذارد لازمه‌اش آموختن درس‌هایی در محضر پیر و مراد بوده است. مرید نمی‌تواند به‌تنهایی گام در این وادی بگذارد. حضرت حافظ می‌فرماید:

سالک نرسد بی‌مدد پیر به جایی

بی زور کمان ره نبرد تیر به جایی

بی پیر مرو تو در خرابات

هرچند سکندر زمانی

مولانا هم می‌فرماید:

چون گرفتت پیر هین تسلیم شو

همچو موسی زیر حکم خضر رو

حتی حضرت موسی (ع) که از پیامبران اولوالعزم بوده بی‌مدد پیری چون خضر نبی (ع) نمی‌توانسته قدم در راه بگذارد. آنچنانکه در سوره شریفه کهف آمده است حضرت خضر (ع) مکرر موسی کلیم‌الله (ع) را امر و نهی می‌فرموده است. سالک در آغاز راه چونان مرده‌ای در دست غسال است، بی‌چون‌وچرا احکام و دستورات پیر و مراد خویش را بر چشم می‌نهد و نافرمانی از دستورات مراد برابر با فروریختن تمامی کالبد مرید در طی طریق است. اذکار و خاصه تعداد آنها که مراد و پیر به مرید می‌آموزد بسیار مهم هستند. مرید حق ندارد حتی یک ذکر را کم و یا زیاد کند. به هر تعداد اذکاری که به او گفته می‌شود باید همان‌ها را تکرار کند. چون‌وچرا در عالم مرید و مرادی جایی و جایگاهی ندارد.

مولانا جلال‌الدین بلخی آنگونه که از تذکره‌ها برمی‌آید فقیه شهر است. عالم عاملی که صدها شاگرد دارد. آنها را به شریعت توصیه می‌کند. به آنها قرآن می‌آموزد. او راه می‌رود و شاگردان به تبرک قدم‌هایش پشت سر او گام برمی‌دارند تا از انفاس قدسی استادشان رهی برگیرند. اگرچه او در کودکی مورد توجه حضرت عطار بود و در مهاجرت خویش از دست مغولان و در همراهی با پدر و خانواده با عطار نیشابوری ملاقات می‌کند و آنگونه که جامی و دولتشاه در تذکره‌های خود آورده‌اند عطار کتاب «اسرارنامه» خویش را به او هدیه می‌دهد؛ حداقل می‌دانیم که تا چهل سالگی بر منهج فقهاء زیسته و هنوز آتشی که عطار در درون ناآرام او دیده، به بیرون سر نکشیده بود و تا میانسالی هنوز مولوی معلمی است که فقه و قرآن و تفسیر را به شاگردانش تعلیم می‌دهد. خردمندی سربه‌راه است که هدف خویش را در تعلیم و تربیت شاگردان می‌داند. از اقصی نقاط بلاد اسلامی برای تعلیم نزد او می‌آیند. زندگی و زیستی آرام دارد. بر منبر خطابه می‌خواند و در کلاس درس می‌دهد. این چهره‌ای است که از مولانا سراغ می‌کنیم. حتی شعری و بگو بیتی تا قبل از دیدار با پیر مراد خویش از او نمی‌یابیم تا آنگاه که آن زلزله عظیم به‌وقوع می‌پیوندد. شمس تبریزی که اگرچه زادروزش را ۵۳۶ در تبریز و فوت او را در ۶۲۶ خوی می‌دانند؛ به قطعیت نمی‌توان تاریخ دقیق برای تولد و فوتش در نظر گرفت اما به اتفاق آرای بسیاری از پژوهشگران و محققان تولدش در تبریز و درگذشتش در خوی بوده است. محمد بن علی بن ملک‌داد تبریزی ملقب به شمس‌الدین یا شمس تبریز آتش سوزان نهفته در وجود مولانا را نمایان کرد. او شعله‌ای در دامان اندیشه و تمامی وجود مولوی انداخت تا جایی که مولانا را از فقیه شهر به عارف جنون‌مدار تبدیل کرد که با ابیات شکوهمند خود وجود هر مخاطبی را تا نقطه نیستی می‌کشاند. مثنوی اگرچه تعلیمی، اما به‌شدت عاشقانه و غزلیاتش اقیانوسی بی‌انتها از عشق قدسی و آسمانی است. در ملاقاتی که گاه با افسانه درآمیخته نمی‌دانیم چه گذشت و اینکه این ملاقات چگونه شکل گرفت از آن بی‌خبریم. اینکه چگونه تداوم داشت از آن اطلاعی نداریم و چرا شمس تبریزی مولانا را میان زمین و آسمان رها کرد پرسشی بی‌پاسخ است اما از آنچه بین این دو و از عشق و ارادت بین مرید و مراد گذشت، سندی که در دست ماست آن اشعار بی‌نظیر مولوی در قالب مثنوی و غزل است. چهره فقیهانه مولوی محو شده عارفی بر ما پدیدار می‌شود که وصف او در قالب کلمات نمی‌گنجند و به‌قول خود او:

یک دهان خواهم به‌پهنای فلک

تا بگویم شرح آن رشک ملک

افسانه‌ها و داستان‌های فراوانی پیرامون این دو بزرگمرد در تذکره‌ها و مقالات آمده است اما در این مقال که به بهانه افتتاح بارگاه شمس تبریزی در خوی نگاشته شده است مطلب به خلاصه تقدیم می‌کنم.

هرچند شمس در دوران حیات خویش به‌گونه‌ای اثیری جلوه می‌نمود و سعی می‌کرد از خود رد پایی نگذارد؛ مانند فرشتگان بر مولوی ظهور می‌کرد و آنگاه به آسمان بازمی‌گشت. آزار شاگردان مولوی را بهانه می‌کرد و برای ماه‌ها از انظار غیب می‌شد و مولانا را در تب‌وتاب هجران رها می‌کرد و چه‌بسا تمامی این غیبت‌ها همه آزمونی برای روح بلند مولوی بوده‌اند و ما نمی‌دانیم. مولوی به درد می‌سرود که:

بروید ای حریفان بکشید یار ما را

به من آورید آخر صنم گریزپا را

به ترانه‌های شیرین به بهانه‌های زرین

بکشید سوی خانه مه خوب خوش‌لقا را

و چون می‌داند که ممکن است جویندگان را به مکر بفریبد می‌گوید:

وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم

همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را

و او را به طالبانی که در جستجوی اویند می‌شناساند که:

دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون

بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را

سرسختانه در جستجوی اوست. مولوی هنوز احساس می‌کند به تعلیمات نهان و آشکار حضرت شمس نیازمند است. او را اصلِ اصلِ اصلِ هر نور و روشنی می‌داند و جهان بی‌نور و روشنی تاریکی مطلق است:

برآی ای شمس تبریزی ز مشرق

که اصلِ اصلِ اصلِ هر ضیایی

و طرفه آنکه آنقدر در غزلیات از او می‌گوید که ما آن غزلیات را با عنوان غزلیات شمس می‌دانیم. گویی که شمس در درون مولوی است و غزلیات را می‌سراید و حتی در مثنوی که کاملا تعلیمی است گاه که واژه شمس به معنی خورشید می‌آید اما جان و جهان مولوی به یاد شمس تبریزیی می‌افتد و لگام از دست می‌دهد. در نخستین داستان مثنوی آنگه که از عشق کنیزک سخن می‌گوید و ابیاتی سوزناک در ستایش عشق می‌سراید که:

عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چون بیماری دل

علت عاشق ز علت‌ها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست

وقتی به واژه آفتاب می‌رسد:

آفتاب آمد دلیل آفتاب

گر دلیلت باید از وی رو متاب

و آفتاب مولانا همان شمس تبریزی است که می‌گوید:

از وی ار سایه نشانی می‌دهد

شمس هردم نور جانی می‌دهد

خود غریبی در جهان چون شمس نیست

شمسِ جان باقی است او را اَمس نیست

شمس در خارج اگرچه هست فرد

می‌توان هم مثل او تصویر کرد

شمس جان کو خارج آمد از اثیر

نبودش در ذهن و در خارج نظیر

واجب آید چونکه آمد نام او

شرح کردن رمزی از انعام او

این نفس جان دامنم برتافته‌ست

بوی پیراهان یوسف یافته‌ست

و با درد جگر ادامه می‌دهد و از تمامی داستان سر برمی‌تابد و به یقین در اینجا شاگردان پیرامون او را به قیل‌وقال عالم داستان برمی‌گردانندو او می‌گوید:

شرح این هجران و این خون جگر

بگذر و بگذار تا وقت دگر

مریدان می‌خواهند داستان کنیزک را بشنوند و او با ذکر نام شمس از زمین رها می‌شود و سیر او در عالم معنا آغاز می‌شود. شاگردان چونان سوزن عیسی در پیراهن او را از پرواز در عوالم بالاتر بازمی‌دارند. او بازمی‌گردد و داستان کنیزک را ادامه می‌دهد. در مثنوی از این حال و هوا بسیار اتفاق می‌افتد. شمس تبریزی کسی است که این‌گونه خواب‌وخور را از فقیه شهر بازمی‌ستاند و او را بازیچه کودکان کوی می‌کند:

زاهد بودم ترانه‌گویم کردی

سر فتنه بزم و باده‌جویم کرد

سجاده‌نشین باوقاری بودم

بازیچه کودکان کوی کردی

شمس تبریزی از هر کجا آمده باشد مامور الهی است که آتش در خرمن مولانا می‌افکند تا دست او را بگیرد و نام او را در حلقه عارفان و صوفیان حقیقی قرار دهد.

اینک شمس گریزپا هرچند به دنبال این بود تا نام و نشانی از خود باقی نگذارد، هرچند خلوت دلخواسته خویش را بر جلوت ترجیح می‌داد، اما امروز برای تشفی خاطر جویندگان حقیقت بارگاه او ساخته شده تا طالبان و تشنگان عرفان سر بر سنگ آستان او بگذارند و قلب خویش را به آن بزرگمرد عرفان متصل کنند. شمس تبریزی هنوز هم می‌تواند چراغ راه جویندگان و طالبان حقیقت باشد. او هنوز می‌تواند در نفس مریدان دخل و تصرف کند و کعبه آمال آنان باشد. خوی اینک نه شهری چونان شهرهای دیگر که ولایتی است سرشار از عطر دل‌انگیز عارفان و سالکان؛ عارفانی که می‌خواهند باز هم بر تعالی روح خویش و در سایه بلند شمس تبریزی بیفزایند و سالکانی که می‌خواهند دست در دست شمس تبریزی بنهند و راه‌های پر پیچ‌وخم سلوک و عرفان را طی کنند.

انتهای پیام/

کد خبر 1405071902129
دبیر محمد آوخ

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha