به گزارش میراث آریا به نقل از روابط عمومی مرکز گسترش سینمای مستند، تجربی و پویانمایی، رامتین شهبازی منتقد و کارشناس جلسه از همت و اهتمام مرکز گسترش سینمای مستند، تجربی و پویانمایی برای برگزاری برنامه «یکروز با مستند» ابراز خرسندی کرد و گفت: در این برنامه دو فیلم در بستر مشترک جنگ دوازده روزه که از دو زاویه مختلف و با دو نگاه متفاوت به این ماجرا ساخته شدهاند را مورد بررسی قرار میدهیم. البته من وجه اشتراک دیگری هم میان هر دو فیلم پیدا کردم و آن اینکه هر دو فیلمساز عزیز سعی کردهاند از منظری تجربی به ماجرا نگاه کنند؛ یعنی تلاش شده با موضوعی که در اختیارشان بوده از خوانشهای مرجحی که از آن به ذهن متبادر میشود، تا حدودی فاصله بگیرند و نگاههای متفاوتتری داشته باشند. به نظرم این نوع نگاه به خودِ پرداخت و تصویرسازی متفاوت از آن موضوع نیز کمک میکند؛ یعنی اینکه صرفاً به خوانش مرجحی از مسئله یا با گفتاری صریحتر، خوانشهای در واقع ایدئولوژیک از این ماجرا مراجعه نکنیم. البته آن نوع نگاه هم لازم است و دوستانی هم هستند که در آن حوزه کار میکنند، این دو نگاه متفاوت، به کار جلوه دیگری میدهد.
رامتین شهبازی در مورد «آرش در قلمرو ما» گفت: در این مستند ما با آرشی مواجه هستیم که علیرغم اینکه فیلمساز سعی میکند پیوستگی آن را حفظ کند، به نظر میرسد امروز و با خوانشهای جدید، در واقع یک سوژهای گسسته است؛ یعنی یک سوژهی شکلگیرنده یکسان هم نیست. سفرهایی که فیلمساز دارد و تصاویری که ارائه میکند، در واقع آرشی گسسته و سوژهای ازهمگسیخته را به تصویر میکشد.
رامتین شهبازی با اشاره به نگاه متفاوت علی همراز در نزدیک شدن به مسئله گفت: نگاه آقای همراز متفاوت بود؛ یعنی نزدیک شدن به اشیایی که زیر تلی از خاک، پس از حمله دشمن، باقی ماندهاند و فیلمساز و کاراکترهای اثرش شروع به برقراری ارتباط با آنها میکنند. وقتی فیلم آقای همراز را دیدم، با ساختاری ذهنی مواجه شدم. نمونهای از این ساختار را در فیلم آقای ورهرام هم دیدم. کمی با احتیاط میخواهم این موضوع را مطرح کنم، اما به هر حال، ساختاری که به نوعی به فیلم جستار نزدیک میشود. در واقع، هر دو فیلم خصلتی از فیلم جستار دارند. یعنی فیلم-قصهای که بیشتر به سمت تجربی بودن میرود.

فرهاد ورهرام پس از خوشامدگویی به مخاطبان از چگونگی شکلگیری ایده گفت: پس از پایان جنگ اول، مرکز گسترش تصمیم گرفته بود مجموعهای درباره جنگ بسازد. با من هم تماس گرفتند و چون من چندان به جنگ و اینگونه مسائل علاقه ندارم، عذرخواهی کردم و نپذیرفتم. مدت کوتاهی بعد دیدم که در میدان ونک، مجسمه آرش را افتتاح میکنند. برایم جالب بود و پیشزمینهای هم داشتم و پیرو آن طرحی در ذهنم شکل گرفت و پیشنهاد را پذیرفتم. من پیشتر نیز به اساطیر علاقه داشتم و مدتها پیش هم از کتاب «از اسطوره تا تاریخ» مهرداد بهار استفاده کرده بودم. در این رابطه که چرا آرش در شاهنامه نیست، نکته بسیار جالبی وجود دارد؛ آرش در شاهنامه حضور ندارد، بهجز چند بخش بسیار مبهم. در حالیکه آرش است که میآید و ایران را نجات میدهد؛ آن هم در تنگترین و دشوارترین روزها، درست مثل همین روزها. او با پرتاب یک تیر، مرز را تعیین میکند، در حالیکه رستم ۶۰۰ سال بوده است. بهار اعتقاد داشت که یک قهرمان نباید فقط با پرتاب یک تیر، در یک روز قهرمان شود؛ بلکه باید سالها قهرمانی کند تا در اسطوره یا حماسه، خودش را نشان دهد. این یک سوی قضیه است.
او در ادامه افزود: از سوی دیگر، من سیاوش کسرایی را از زمان دانشجویی میشناختم و با عقاید او مخالف بودم. کسرایی به هر حال از شاعران حزب توده بود و در آن زمان، با توجه به مسائل و مشکلاتی که برای حزب توده به وجود آمد، مجبور شد به افغانستان فرار کند و بعد از هجوم طالبان نیز فرار کرد و به شوروی و مسکو رفت. وقتی تصمیم گرفت دیگر با حزب همکاری نکند، حزب او را بایکوت کرد و او دوباره مجبور به فرار شد و به وین آمد. من او را در وین دیدم. او مدت زیادی در وین نماند و فوت کرد. در کتاب «مهر سرخش» که در فیلم به آن اشاره میشود، درباره این است که رستم، سهراب را زخمی کرده و سهراب در حال مرگ، فردوسی را احضار میکند و چنین میپرسد: «تو چرا در تمام طول شاهنامه، جوانکشی کردهای؟ چرا پیرها را نمیکشی؟» موضوع این کتاب و دیگر تکه هایی که پازل طرح را تگمیل میکردند در ذهن بود. یکی از این تکهها، مجسمههای زشتی بود که از آرش در ایران ساختهاند، در کنار اینها من تصاویری از دعا و آیین زرتشتیان هند داشتم که به دماوند آمده بودند و این آئین را برگزار کردند و من توانسته بودم از آن مراسم فیلم بگیرم و در این مستند برای نخستین بار این تصاویر را نشان دادم، تصاویری که از آرشیو خودم از دماوند بود. در نهایت، ترکیبی از این داستانها و تصاویر درست کردیم که چندان هم طرفدار جنگ نیست چرا که آرشی که نجاتدهنده ایران بود، اکنون به مجسمه یا یک شی تبدیل شده است و یک شیء نمیتواند نجاتدهنده باشد. اما کتاب «آرش در قلمرو تردید» از نادر ابراهیمی را نیز خوانده بودم که خوانش و دیدگاهی کاملا متفاوت دارد. پیرو این امر من نام فیلم را «آرش در قلمرو ما» گذاشتم. به هر صورت، ترکیب این تصاویر و آرشیو در ذهن من به این ایده منجر شد که ما در آن دورهی آرش، گرفتار شدهایم، در دورهای که به هر حال، درگیر جنگ ایران و توران بودیم و آرشی نیز دیگر وجود ندارد و اگر هم آرشی هم وجود داشته باشد، به هر حال، جسم و مجسمه است.
این کارگردان در پاسخ به پرسشهای مطرح شده گفت: من فیلمنامهای نداشتم که از قبل نوشته شده باشد؛ اما بهطور کلی، به اسطورهها علاقهمند بودم. عکسهای مربوط به اغلب آیینهایی را که در ایران برگزار میشوند، چه آیینهایی با شکل فرهنگی و چه جشنها، دیده بودم، افزون بر اینها داستان زندگی سیاوش کسرایی و تا حدودی شناختی درباره ایران و اسطورههای آن، مانند اسطوره دماوند، ضحاک و این مسائل همگی در ذهنم بودند و در کارهای مختلفم نیز به آنها پرداخته بودم. این موارد واقعا در فاصله زمانی کوتاهی، در کنار هم قرار گرفتند و مونتاژ اثر هم در آن شکل نهایی از فیلم بسیار موثر بود. اما در نهایت، این ترکیب از قبل در ذهنم شکل گرفته بوداز سوی دیگر من به این نتیجه رسیدم که در عمل، ما فقط یک آرش نداریم. قبلاً مجسمهای از آرشی را در کاخ سعدآباد دیده بودم؛ اما بعد متوجه شدم که در بروجرد، یزد، کرمان، برج میلاد و ... هم مجسمههایی از آرش وجود دارد. اما این پراکندگی وجه دیگری نیز داشت مثلا در یک اثر آرش را میبینید که تیر را به سمت شرق پرتاب میکند، در دیگری را میبینید که تیر را به سمت غرب، یک آرش زه دارد و آرش دیگری هم هست که اصلاً دستش به تیر نیست. حتی آرش در کارتونها نیز دیده میشود. آرش پیش از انقلاب در کتاب فارسی بود، اما بعد از انقلاب از کتاب فارسی حذف شد. این کتاب فارسی که در فیلم دیده میشود مربوط به سال ۱۳۵۳ است که در گوشه آن نشان جشنهای ۲۵۰۰ ساله هم وجود دارد. اما پس از انقلاب، برای آرش مجسمه ساخته میشود. این تناقضهایی که در مجموع وجود دارند، کمک کردند و سبب شدند این پراکندگی و تناقضها تا حدودی در فیلم خودشان را نشان دهند. اگر امکان داشت، من خیلی دوست داشتم بیشتر به سیاوش کسرایی بپردازم. این را یکی از گناهان خودم میدانم که دو سال در وین بودم و تا زمان مرگش هم حضور داشتم، اما متأسفانه این کار را نکردم. بااینحال، اگر در این فیلم میخواستم به سمت شخصیت کسرایی بروم، ممکن بود موضوع از داستان آرش دور شود. شکست کسرایی برای من اهمیت داشت؛ نه شخصیت خودش بهعنوان شاعری خوب یا فردی با ویژگیهای دیگر. من شخصاً بسیاری از شعرهای او را چندان دوست ندارم و معتقدم بهجز چند شعر، آثارش در آینده جایگاه برجستهای در تاریخ ادبیات ایران نخواهند داشت. من حتی به طنز به آقای کسرایی «ملکالشعرای حزب توده» میگفتم. اما اگر به سمت کسرایی میرفتم ممکن بود از داستان آرش دور شوم.

علی همراز نوع نگاهش در اثر را متاثر از فعالیتش در حوزه هنرهای تجسمی عنوان کرد و گفت: من از هنرهای تجسمی وارد فیلمسازی شدم و در هنرهای تجسمی اولین طراحیها معمولا طبیعت بی جان است. در تاریخ هنر نیز میبینیم که بسیاری از افراد به طبیعت بی جان و اشیا پرداختهاند. این نگاه کردن به اشیا و اصولاً این فکر که اشیا قصهای را با خود در سکوت حمل میکنند که فهمیدنش نیاز به مترجم دارد، تا متوجه شویم گه این شیء اساسا چرا مهم و ارزشمند است. تمام اینها باعث میشود که بازیای در ذهن آدم شکل بگیرد. مثلا اینکه میتوانیم همین اشیا را به آوارهایی ببریم که بر سر زندگی مردم فروریختهاند و ببینیم در آنجا چه چیزی میتوانیم پیدا کنیم و سعی کنیم سادهترین شیء را پیدا کنیم، نه یک شیء عتیقه و نه چیزی عجیبوغریب. تحقیقی انجام دادیم که بسیار هم طولانی بود؛ چون هنوز هم واقعاً نمیفهمم چرا ساخت فیلم با این حجم از ممانعت مواجه است. هنوز درگیر این موضوع هستم و متوجه نمیشوم چرا تا این اندازه میگویند فیلم نسازید. یعنی هر جا که میروید، اطلاعات نمیدهند، حتی اطلاعاتی ساده مثل محل اصابت بمب، این وضعیت باعث شد بسیاری از پروژههایی که من از آنها اطلاع دارم، تعطیل شوند. این مسئله مهمی است چون در چنین دورهای نباید فیلمساز بیکار باشد، در این میان اما همیشه عده خاصی هستند که به هر حال، همیشه حضور دارند و کار میکنند.
او در مورد جزئیات روند کار گفت: مسئله اهمیت اشیا و وقایع پیرامونی سبب شد که این موضوع برایم جالب تر شود بخصوص که همان زمان، در خانهای زندگی میکردم که این اشیا نیز در آنجا بودند. من با عزیزی زندگی میکردم که برای سفر به کانادا رفت و جنگ باعث شد نتواند برگردد. ناگهان ارتباطی قطع شد؛ این مستند به نوعی نامهای هم به آن عزیز است. در نهایت من همه اینها را به یکدیگر پیوند دادم و تمام فیلم نیز در همان خانه فیلمبرداری و ادیت شده است و فقط برای صداگذاری بیرون رفته است. خانهای که من در آن زندگی میکردم با دو خانهای که در این مستند میبنید فقط چند خیابان فاصله داشت و همه اینها سبب شد که بخواهیم این قصه را تعریف کنیم. در میانه کار، ناگهان متوجه شدم که این دو نفر، در میان همان آوارها، با یکدیگر دوست شدهاند. این اتفاق کاملاً تصادفی بود. آن روز یکی از آنها برای سر زدن از راه رسید و من هم در حال تصویربرداری از دیگری بودم. این هماهنگی و پیوند میان آنها باعث شد گفتوگویی میانشان شکل بگیرد؛ گفتوگویی که بر اثر یک اتفاق به وجود آمده بود. این لحظههایی که بهصورت اتفاقی شکل میگیرند، میتوانند مسیر فیلم را تغییر دهند. واقعاً همین اتفاق افتاد و فیلم من را به سمت این اهمیت دوستی، اینکه آدمها در حقیقت خانه یکدیگرند و باقی مسائل مطرح شده در فیلم برد. میتوان گفت که ایده اثر بهتدریج گسترش پیدا کرد. برای من، در وهله اول، موضوع گفتوگوی میان انسان و شیء مطرح بود؛ اینکه اشیا با ما حرف میزنند و ما با آنها، حتماً دیدهاید که خیلیها برای ماشین خود یا حتی برای تلفن همراهشان اسم میگذارند و اگر آن وسیله نباشد، ناراحت میشوند. این ایده، نقطه شروع و جذابیت اولیه موضوع برای من بود. اما وقتی وارد کار شدم، اتفاقی افتاد. دو نفر همزمان در یک مکان قرار گرفتند و در همان مکالمه بسیار کوتاه اولیه من دیدم که اهمیت اشیا در جنگ رنگ میبازد. در جنگ، وقتی گفته میشود «همه مال و اموال فرد نابود شده»، گفتوگو با اشیا بهتدریج قطع میشود و کمکم درمییابیم که در واقع این آدمها هستند که برای ما اهمیت دارند و سرمایه ما هستند.
این کارگردان گفت: آنچه اهمیت پیدا میکند، چیزی میان انسانهاست؛ چیزی که از احساس و دوستی میآید. من این استحاله گفتوگو از انسان با شیء به گفتوگو میان انسانها را بسیار دوست داشتم. در این روند، دیگر شیء اهمیت چندانی ندارد؛ حتی اگر همهچیز خراب شده باشد، وقتی من دوست دارم، موضوع شکل دیگری پیدا میکند. این تغییر در طول فیلمبرداری برای خودم به وجود آمد و برایم جذاب بود که آدمی از اشیا عبور میکند و به انسان میرسد. البته آن شیء همچنان اهمیت دارد؛ زیرا همان شیء نیز در نهایت خاطرهای محترم و عزیز را برای ما زنده نگه میدارد. اما مسیر فیلم واقعاً به همین شکل پیش رفت.
«آرش در قلمروی ما» و «نجوای چیزها» تولید مرکز گسترش سینمای مستند، تجربی و پویانمایی هستند.
انتهای پیام/

نظر شما