مهرداد حمزه، مدیرمسئول رسانه صدای گردشگری ایران (ویتنا) در یادداشتی نوشت: جنگ تلخ است؛ تلختر از آنکه فکرش را بکنی. با آغاز جنگ، ناخودآگاه نگران بسیاری میشوی: نگران کودکان و نوجوانان مدرسهای؛ نگران سربازان کلانتری، مرزبانی و نیروهای دریایی، هوایی و زمینی؛ نگران معلمان، دانشآموزان و دانشجویان؛ نگران پاکبانان شهرداری و کارگران ساختمانی؛ نگران پرستاران، پزشکان، مهندسان، خبرنگاران و عکاسان؛ نگران همسایه، دوست، آشنا، همشهری و هموطن؛ نگران پیرمردان و پیرزنانی که قرار بود سالهای پایانی عمر خویش را در آرامش بگذرانند؛ نگران نوزادانی که سالها بعد، وقتی میفهمند جنگ چیست، خاطرهای دور ذهنشان را خواهد آزرد و گاه ناخودآگاه دچار استرس خواهند شد.
جنگ در هیچکجای دنیا برای مردم هیچ کشوری آزادی نیاورده است و همواره تلخ بوده؛ آنچنان که تا سالها اثرش بر جان میماند.
با این حال، گاه رنگی دیگر میگیرد؛ آنجا که در خیابان راه میروی و با شنیدن صدای انفجار، دلت برای دوستی که کیلومترها از تو دور است تنگ میشود، نگرانش میشوی و بیاختیار شمارهاش را میگیری تا فقط صدایش را بشنوی!
در روزگار جنگ، آدمها ناخواسته مهربانتر و دلنازکتر میشوند. جنگ که میشود، تازه خوب میفهمی:«چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار»، یعنی چه؟!
جنگ، برای ما برادران و خواهران بسیاری میسازد؛ خانوادهای نو که گاه به وسعت تمام میهن است. برای دخترکان و پسربچههای مینابی گریه میکنیم، بیآنکه پیش از این حتی نام یکی از آنها را شنیده باشیم؛ برای ملوانی که بر ناو «دنا» به دریا پیوست؛ برای سربازی که در کلانتری سنندج تا آخرین لحظه ایستاد؛ برای پرستاری که نمیدانست خداحافظی آن صبح با فرزندش، وداع آخر است؛ برای رهبرمان، برای سردارانمان، برای آنان که خانوادگی رفتند؛ برای کودک چندماهه، دانشآموز کلاس اول، دانشجوی نخبه، سرباز عاشق وطن و پیکرهای بیسر و بیدست و تکهتکه؛ برای مادری که آرزوی عروسی فرزندش را داشت و برای پدری که اشکهایش را فرو میخورد و اندوهش را پنهان میکند. این گریههای لعنتی امانمان را بریده است! و زندگی، شاید هرگز به پیش از جنگ بازنگردد و ما میمانیم و اندوهی به وسعت یک جهان.
جنگ تلخ است، اما جان دادن برای وطن شیرین است. وطن، تنها یک نقشهٔ جغرافیایی نیست؛ وطن، گوشت و پوست و استخوان ماست. وطن، زیستن در میان آب و خاکی است که نمیتوان بهسادگی از کنار آن گذشت. وطن، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، سرشار از دلهره است؛ چرا که جان است و این جان در خون مردمانش جریان دارد.
وطن، کویر لوت است؛ گرم و سوزان. جنگلهای زاگرس است، با بلوطها و مردمان سرسختش. خلیج همیشه فارس است، با آبی بیکرانه و دلیرانش.
وطن، ایمان است با امام رضا(ع) جانش؛ اقتدار است با کوروش و داریوش بزرگش؛ عشق است با آریوبرزن، سورنا، کریمخان زند، ستارخان و باقرخان، میرزای جنگلی، دلیران تنگستان و باکری و همت و چمرانش.
وطن، یکپارچه شور و شعور است؛ با فردوسی بزرگ، حافظ و سعدی، رودکی، مولانا، باباطاهر و همهٔ آنان که قرنهاست در تاریخ سترگ این مرز و بوم میدرخشند.
و این جنگ لعنتی، از آن رو برای ما خوب بود که دوباره یادمان آید، چه اندازه این خاک، این هوا، این جغرافیا، این مردم و در یک کلام، چقدر ایران را دوست داریم.
هر آجری که فرو میریزد، هر شیشهای که میشکند، هر جانی که زخمی میشود و هر نفسی که از شماره میایستد، چیزی در درون ما فرو میریزد که شاید سالها اثرش باقی بماند؛ با این حال، هرگز بهطور کامل نمیشکنیم و همچنان دغدغهٔ وطن و هموطن را خواهیم داشت.
اگر کاشیهای مسجد جامع اصفهان فرو بریزد، اگر آینهکاری چهلستون بشکند، اگر ستون مقبرهٔ باباطاهر ترک بخورد و اگر به قلب تمدن هزارانسالهٔ خرمآباد حمله شود، اگر بر تهران جان آتش و موشک ببارد، روح و روان همهٔ ما نیز آسیب میبیند. با این همه، ملالی نیست؛ تاریخ پرشکوه ایران از اینگونه رخدادها بسیار دیده و بارها ققنوسوار از دل آتش سر برآورده است.
این جنگ، این خاطرهٔ تلخ همگانی، روزی به پایان خواهد رسید. آنها که به وطن پشت کردند، شاید روزی در برابر وجدان خویش شرمنده شوند، اما تاریخ، خیانتشان را فراموش نخواهد کرد. آنها که برای ماندگاری این خاک جان دادند، نامشان جاودانه خواهد ماند و مردمانی که تلخی این جنگ را چشیدهاند، بار دیگر به زندگی بازخواهند گشت و دوباره وطن را خواهند ساخت؛ این جغرافیا، این خاک، این آب و این هوا با مردمانش زنده است و زنده خواهد ماند. چرا که؛ ما برای آنکه ایران خانهٔ خوبان شود، رنج دوران بردهایم ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود، خوندلها خوردهایم. همین.
انتهای پیام/
نظر شما