یک روز در دل تاریخ

کار در محوطه ازبکی آغاز می‌شود؛ باز کردن مسیری باریک برای عبور کابل برق. خاک که کنار می‌رود، سفال، سنگ و بعد هاونی از زیر زمین بیرون می‌آید؛ یافته‌هایی که نشان می‌دهد در این محوطه، حتی یک عملیات عمرانی ساده هم می‌تواند به بخشی از گذشته چند هزارساله برسد.

میراث‌آریا- ساعت ۶ صبح است. کارگران برای باز کردن مسیری باریک در محوطه باستانی ازبکی آمده‌اند. قرار است کابل برق از این مسیر عبور کند و دو برج نوری را روشن کند؛ کاری ساده که شاید چند ساعت بیشتر طول نمی‌کشد اما اینجا یک  زمین معمولی نیست. زیر همین خاک، هزاران سال زندگی و فرهنگ مدفون شده است.

فرزان احمدنژاد، باستان‌شناس و کارشناس اداره‌کل میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی البرز آمده است تا عملیات عمرانی به محوطه آسیب نزند. مسیر کابل باید با احتیاط باز شود. کارگران شروع به کار می‌کنند. بعد از چندبار جابه‌جایی خاک، ناگهان گوشه‌ای از سفال دیده می‌شود و بعد ... یک هاون سنگی.

ابزاری که به گفته احمدنژاد، حدود ۶ هزار سال پیش ساخته شده و در آن دوره برای کوبیدن غلات از آن استفاده می‌کردند. اما داستان هاون یک پایان غیرمنتظره دارد. حدود سه هزار سال بعد، یکی از ساکنان همان محوطه دوباره هاون را پیدا می‌کند.

احمدنژاد می‌گوید: در فاز اول، این وسیله به‌عنوان هاون استفاده می‌شده و سه هزار سال بعد، یک نفر متوجه این هاون شده و چون حوصله نداشته پاشنه در درست کند، این را می‌برد و ازش استفاده می‌کند.  همین تغییر کاربری، بخش جالب ماجراست.

او می‌گوید: ما یک نمونه قدیمی از فرهنگ بازیافت می‌بینیم. یک نفر چیزی ساخته و سال‌ها از آن استفاده کرده است. نسل دیگری آن را کنار گذاشته. هزاران سال گذشته. بعد نفری دیگر آن را پیدا کرده و برای کاری کاملا متفاوت دوباره به کار گرفته است و در فاصله میان این دو استفاده، تاریخ یک جامعه گذشته است.

کار تا هفت عصر ادامه پیدا می‌کند. در این فاصله اشیا دیگری هم پیدا می‌شود. یک سنگ کشیده و بیضی‌شکل، قطعه‌ای که احتمال می‌رود بخشی از خیش یا گاوآهن باشد، سرباره آهن و چند تکه سفال. سنگ کشیده روی سطحش آثار سایش دارد. رد تیغه دیده می‌شود.

احمدنژاد آن را ابزاری برای تیز کردن فلزات می‌داند و برای توضیح کاربری‌اش آن را به سنگ‌هایی تشبیه می‌کند که امروز برای تیز کردن چاقو استفاده می‌شوند: «مثل سنگی که قصاب‌ها دارند و با آن چاقو را تیز می‌کنند. این هم تقریبا همان کاربری را داشته. حتی اگر دقت کنید، اثر رد چاقو روی آن مشخص است».

یک قطعه دیگر که احتمالا بخشی از خیش یا گاوآهن است. بعد سرباره آهن و سفال. اهمیت این ابزار زمانی بیشتر می‌شود که در کنار سایر شواهد قرار می‌گیرند. برای یک باستان‌شناس پرسش این چیست در کنار چرا اینجا بوده معنا پیدا می کند.

ازبکی محوطه‌ای چندلایه است. در طول هزاران سال باران و سیلاب، خاک را جابه‌جا کرده و لایه‌های جدیدی روی محوطه به وجود آورده. ضخامت این رسوبات در بخش‌هایی به حدود یک‌ونیم تا چهار متر می‌رسد. به همین دلیل، چیزی که امروز در یک نقطه پیدا می‌شود، لزوما به این معنا نیست که همان‌جا مورد استفاده قرار گرفته است.

برای باستان‌شناس، موقعیت یک یافته به اندازه خود آن اهمیت دارد. یک سفال اگر از لایه اصلی خود خارج شده باشد، بخشی از اطلاعاتش را از دست داده است. یک ابزار اگر جابه‌جا شود، ممکن است تصویر نادرستی از محل استفاده‌اش به ما بدهد. بنابراین کار باستان‌شناس از لحظه‌ای که شیء از خاک بیرون می‌آید، تازه شروع می‌شود.

باید جای آن ثبت شود. لایه بررسی و اشیای اطراف دیده شوند و بعد، قطعات مختلف کنار هم قرار بگیرند. در محوطه ازبکی، بعضی از این قطعات کنار هم تصویر بزرگ‌تری را نشان می‌دهند.

وقتی یک تکه سرباره از اقتصاد حرف می‌زند

سرباره آهن در نگاه اول کم‌اهمیت‌ترین یافته این مجموعه است. اما این وسیله که محصول جانبی فرایند ذوب فلز است وقتی در کنار شواهد دیگری مانند سنگ معدن، کوره و قالب قرار می‌گیرد، می‌تواند نشانه‌ای از فعالیت‌های فلزکاری در محوطه باشد.

احمدنژاد می‌گوید: «در یک بازه زمانی در عصر آهن، یک شبکه تجاری اقتصادی مبتنی بر پیشینه ذوب فلز یا متالورژی در ازبکی وجود داشته. ما معدن، کوره و آثار فلزی‌ و قالب‌هایش را پیدا کردیم».

اینجا باستان‌شناسی به یک جامعه می‌رسد. برای تولید فلز، فقط کوره کافی نیست. سنگ معدن باید از جایی به دست بیاید. مواد باید جابه‌جا شوند. افرادی کار ذوب و تولید را انجام دهند. ابزار و قالب لازم است. محصول باید مصرف یا مبادله شود. به همین دلیل، یک تکه سرباره می‌تواند بخشی از داستانی فناوری، تولید و اقتصاد باشد.

احمدنژاد پیش از آنکه باستان‌شناس شود، یک عادت قدیمی داشت: چیزها را دور نمی‌ریخت. از همان کودکی جذب وسیله‌هایی می‌شد که برای دیگران ارزش چندانی نداشتند.  این علاقه بعدها شکل مجموعه پیدا کرد. تمبر. سکه. کارت تلفن. کارت اینترنت. سی‌دی. موبایل و... هر چیزی که روزی در زندگی روزمره استفاده می‌شد و بعد کنار گذاشته شده، می‌توانست وارد مجموعه‌اش شود.

درباره کارت‌های تلفن می‌گوید: «یک زمانی تلفن‌ها کارتی بود. شما کارت می‌خریدید، تلفن می‌کردید. من هرچی کارت تلفن خریدم، نگه داشتم».

میان یک کلکسیونر و یک باستان‌شناس تفاوت زیادی وجود دارد اما برای احمدنژاد، هر دو با یک سؤال شروع می‌شوند: این شیء چه چیزی از گذشته با خودش آورده است؟

از فضا تا توت‌عنخ‌آمون

خرداد ۱۳۶۷.

پدرش برای پسر هفت‌ساله‌اش مجله دانستنی‌ها می‌خرد. دو موضوع کتاب خیلی ذهنش را درگیر می‌کند؛ یکی سیستم ناوبری و موقعیت‌یابی زمین و دیگری خشایارشاه و جنگ با یونان.  می‌خواست فضانورد شود. بعد به غواصی علاقه‌مند می‌شود؛ تحت تأثیر فیلمی درباره کشتی‌های قدیمی که در زیر آب مانده‌ بود و غواص‌هایی که از آنها اشیایی بیرون می‌آوردند.

می‌گوید: «گفتم غواص می‌شوم و یک چیزهایی می‌آورم».

چند سال بعد، فیلم هوارد کارتر و کشف مقبره توت‌عنخ‌آمون را می‌بیند. علاقه به گذشته جدی‌تر می‌شود.  خودش این مسیر را چنین توصیف می‌کند: «من از اوج کهکشان‌ها آمدم به اعماق دریاها، بعد آمدم روی زمین. این حس جست‌وجوی گذشته، از بچگی، از زمانی که به دنیا آمدم، همیشه همراه من بوده و هست».

در زمان انتخاب رشته دانشگاه، حقوق و روان‌شناسی هم می‌توانست قبول بشود اما باستان‌شناسی را انتخاب می‌کند و حالا پس از سال‌ها کار در این حوزه، یک مسئله برایش پررنگ شده است. اینکه مردم باستان‌شناسی را همیشه با زبان خود باستان‌شناس نمی‌فهمند. اصطلاحات تخصصی برای یک باستان‌شناس روشن است، اما ممکن است برای مخاطب عمومی فقط مجموعه‌ای از نام‌ها و دوره‌ها باشد.

احمدنژاد تصمیم می‌گیرد بخشی از کارش را به توضیح باستان‌شناسی برای مردم اختصاص دهد.  می‌گوید: «من تصمیم گرفتم رسالتی برای خودم تعیین کنم؛ اینکه مردم عادی را بیشتر با باستان‌شناسی آشنا کنم. اینکه اصلا باستان‌شناسی چیست، محوطه باستانی چطور شکل می‌گیرد، اهمیت مباحث گذشته برای ما کجاست».

راهنمای گردشگری می‌شود، پژوهش می‌کند و تولید محتوا را ادامه می‌دهد. از مدیریت هم فاصله می‌گیرد.  می‌گوید: «وقتی دارید به‌عنوان یک کارشناس خوب کار می‌کنید، چرا خودتان را درگیر یک‌سری موضوعات اداری کنید؟ رئیس یک بخش یا اداره بشوید و از حوزه پژوهشی دور بمانید؟».

انتخابش روشن است: ماندن در حوزه تخصصی. اما همین ماندن، سؤال دیگری را پیش می‌کشد. وقتی یک متخصص سال‌ها تجربه جمع می‌کند، چه کسی باید این تجربه را تحویل بگیرد؟

احمدنژاد می‌گوید حدود ۲۲ سال است که در این حوزه فعالیت می‌کند. در این سال‌ها، بخشی از دانشش از کتاب و دانشگاه آمده و بخشی از کار در میدانی. از گزارشی حرف می‌زند که نوشته و دادستان نظرآباد بعد از مطالعه آن، با او تماس گرفته و از کارش تشکر کرده است.

می‌گوید: «با این قدردانی خستگی دو سه ساله از تنم در رفت». اما بعد سؤال دیگری را مطرح می‌کند: «این تجربه‌ای که کسب کردم را کی می‌خواهم به نسل بعدی منتقل کنم؟». خودش از چند نفر باتجربه‌تر یاد گرفته است. درباره یکی از استادان و همکاران باسابقه‌اش می‌گوید: «وقتی آمدم اداره، مسئول آموزش من. ۲۹ سال سابقه خدمت داشت. انصافا تلاش کرد که ارتباط خوبی با من برقرار کند و دانسته‌هایش را یاد دهد اما شیوه آموزشش مال نسل من نبود. ذهنم نمی‌توانست سیستم آموزشی‌اش را بفهمد». و این جمله فقط به یک رابطه کاری خلاصه نمی‌شود. نسل‌های مختلف متخصصان، تجربه را با روش‌های مختلف منتقل می‌کنند و بخشی از این تجربه هم قابل انتقال روی کاغذ نیست.

اینکه یک خاک را چگونه بخوانی. چه زمانی احتمال بدهی یک شیء جابه‌جا شده است. چطور از روی آثار یک ابزار، کارکرد احتمالی آن را تشخیص بدهی. چه زمانی یک یافته کوچک را جدی بگیری. همه در طول سال‌ها کار شکل می‌گیرند.  احمدنژاد می‌گوید: «من از سه، چهار نفر یاد گرفتم اما الان کسی نیست که دانسته‌هایم را به او منتقل کنم».

مسئله اینجا انتقال دانش است. اگر یک نسل تجربه‌اش را منتقل نکند، نسل بعد باید بخشی از مسیر را دوباره از ابتدا طی کند. یکی از مثال‌هایی که احمدنژاد برای توضیح اهمیت تجربه می‌زند، اتفاقی در اطراف یک تپه تاریخی است.

یک گاوداری. مقداری خاک و بعد... سفال‌هایی که در زمین آن پیدا می‌شود که محل اصلی استقرار تاریخی اشیا نبوده است. خاک تپه تاریخی جابه‌جا شده و همراه با پهن به زمین دیگری منتقل شده است. برای کسی که از ماجرا خبر ندارد، سفال در زمین جدید پیدا شده و تمام. اما برای باستان‌شناس، باید مسیر خاک را پیدا کرد. این همان جایی است که تجربه اهمیت پیدا می‌کند. کسی که سال‌ها با محوطه و یافته‌ها کار کرده، می‌تواند از کنار یک جزئیات کوچک به مسئله‌ای بزرگ‌تر برسد.  احمدنژاد می‌گوید: «اگر این چرخه انتقال دانش شکل نگیرد، بخشی از تجربه‌ای که طی سال‌ها کسب شده بلا استفاده می‌ماند».

یک بخش دیگر از صحبت‌های احمدنژاد مربوط به شرایط کاری باستان شناسان و کارشناسان این حوزه است. با تغییر فرایندهای اداری و استفاده از سامانه‌ها، بخشی از ارتباط میان متقاضی و کارشناس تغییر کرده است اما کارشناس برای بررسی زمین همچنان باید در محل حاضر شود.

او می‌گوید این کار گاهی با امکانات شخصی انجام می‌شود: «من باید موبایل و اینترنت شخصی‌ام را استفاده کنم، GPS گوشی روشن، دیتای گوشی روشن، بروم سر زمین آن طرف و جواب بدهم و دوباره همین مسیر را برگردم».

از هزینه اینترنت و استفاده از خودروی شخصی می‌گوید و این حرف یک سؤال ساده را پیش می‌کشد: برای حفاظت از میراث فرهنگی، چه امکاناتی باید در اختیار کسی باشد که وظیفه‌اش بررسی همین زمین‌هاست؟ چون بخشی از حفاظت در محل اتفاق می‌افتد. کارشناس باید زمین را ببیند. موقعیت را ثبت کند. گزارش بنویسد و گاهی برای همین کار، ساعت‌ها راه برود یا رانندگی کند. اگر ابزار و زیرساخت کافی نباشد، فشار کار مستقیما به خود کارشناس منتقل می‌شود.

شب شده است. دو برج نوری که قرار بود دلیل باز شدن مسیر کابل باشند، محوطه را روشن کرده‌اند. در زیر این نور، همان تپه‌ای دیده می‌شود که صبح، بیل‌ها در خاکش فرو می‌رفتند. چند هزار سال زندگی در این خاک گذشته است. آدم‌هایی آمده‌اند. زندگی کرده‌اند. ابزار ساخته‌اند و رفته‌اند. آنچه از آنها مانده، همین چیزهای کوچک است. یک هاون. سنگ. چند تکه سفال. سرباره آهن. قطعه‌ای از یک ابزار کشاورزی. آنچه اهمیت این اشیا را مشخص می‌کند این است که کسی بتواند آنها را بخواند.

یک هاون ۶ هزارساله، اگر کسی نداند چیست، فقط یک سنگ قدیمی است. یک سرباره آهن، بدون شناخت فرایند تولید فلز، فقط تکه‌ای ماده است. یک سفال جابه‌جا شده، بدون دانستن داستان جابه‌جایی خاک، ممکن است حتی ما را به برداشت اشتباه از محل استقرار انسان‌ها برساند.

اشیا می‌مانند اما دانش؟ و این همان چیزی است که احمدنژاد بعد از بیش از دو دهه کار باستان‌شناسی درباره‌اش نگران است. او از کودکی چیزها را نگه می‌داشت. تمبر و سکه و کارت تلفن. ولی حالا مسئله‌اش نگه داشتن تجربه است. چیزی که نمی‌شود آن را در موزه گذاشت یا پشت ویترین نگه داشت. باید از یک نفر به نفر دیگر منتقل شود.

هاون از این نظر داستان عجیبی دارد. سال‌ها پیش یک نفر آن را ساخته و استفاده کرده. چندین سال بعد، نفر دیگری آن را پیدا کرده و به جای پاشنه در به کار برده و امروز، یک باستان‌شناس آن را از خاک بیرون می‌آورد و از روی آن درباره زندگی انسان‌هایی سؤال می‌کند که هزاران سال پیش اینجا بوده‌اند.

این هاون سه بار به زندگی برگشته است. هر بار با یک کارکرد تازه. ارزش واقعی‌اش فقط در گذشته خلاصه نمی‌شود چرا که می‌تواند ما را وادار کند درباره گذشته سؤال کنیم.  شاید مسئله اصلی میراث فرهنگی همین باشد: ما فقط مسئول نگه داشتن چیزهایی نیستیم که از گذشته برایمان مانده‌اند. مسئول نگه داشتن توان فهمیدن آنها هم هستیم. این هاون توانسته چند هزار سال دوام بیاورد. حالا سؤال این است که آیا دانشی که معنای آن را برای ما آشکار می‌کند هم می‌تواند به اندازه خود هاون دوام بیاورد؟

انتهای پیام/

کد خبر 1405071101200
دبیر مهدی ارجمند

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha