مجتبی گهستونی، روزنامهنگار و دبیر سرویس نخبگان و سمنهای میراث آریا در یادداشتی نوشت: در گوشه حیاط، کنار حوضی که آب آرام در آن میلرزید، قالی شکارگاهی را پهن کردند؛ قالی بزرگی که گویی پس از سالها سکوت، دوباره زبان باز کرده بود. نقشها یکییکی از دل تار و پود سر برآورده بودند؛ اسبهایی در تاخت، آهوهایی گریزپا، شیر و ببر و پلنگ، گوزن و بز، روباه و گنجشک و پرندگانی که میان گلها و بوتهها پر میزدند.

اما داستان این قالی، پیش از آنکه در حیاطی کنار حوض و در برابر چشم تماشاگران گشوده شود، از صفحهای در فضای مجازی آغاز شد؛ از عکسی که صاحب قالی، آقای کریمی، در صفحه اینستاگرام خود منتشر کرده بود.
عکس قالی، با آن همه رنگ و نقش، در میان تصویرهای بیشمار اینستاگرام دیده میشد؛ اما برای معصومه عربی، هنرمند قالیباف و بهرهبردار بومگردی «گلآقا»، این تصویر تنها عکس یک قالی قدیمی نبود. او نقشها را شناخت؛ طرح شکارگاه، رنگها و شیوه بافت، برایش آشنا بود. گویی تصویری از گذشته، ناگهان در برابر چشمانش جان گرفته بود.
معصومه عربی زیر همان تصویر نوشت: «من این قالی و بافنده آن را میشناسم.»
همین یک جمله، آغاز راهی شد که قالی را دوباره به زادگاهش پیوند داد.
آقای کریمی که از دیدن این پیام شگفتزده شده بود، با معصومه عربی ارتباط گرفت و از او درباره قالی و بافندهاش پرسید. پاسخها، نام روستایی کهن را پیش روی او گذاشت؛ حصار حسنبیک؛ روستایی که سالها پیش، در یکی از خانههایش، زنی هنرمند ساعتها و روزها پای دار قالی نشسته و جهانی از نقش و رنگ را با دستان خود آفریده بود.
آقای کریمی راهی روستای حصار حسنبیک شد تا نهتنها با محل بافت قالی، بلکه با خاطرهها و آدمهایی دیدار کند که هنوز داستان آن را در ذهن داشتند.

وقتی به روستا رسید، دانست که بانو عشرت سلطانیان، بافنده نامآشنای قالی، سالها پیش چشم از جهان فروبسته است. با این حال، داستان قالی به پایان نرسیده بود؛ زیرا دختر او، اشرف ابوالحسنی، همچنان در روستای حصار حسنبیک زندگی میکرد؛ دختری که خاطره دستان مادر، صدای کوبیدن شانه بر تار و پود و ماجرای بافت این قالی را با خود داشت.
این دیدار، تنها دیدار صاحب یک قالی با محل بافت آن نبود؛ گویی قالی پس از دههها، راه خانه را پیدا کرده بود. قالیای که سالها در خانهای دیگر نگهداری شده بود، اکنون دوباره به روستایی بازمیگشت که نخستین گرههایش در آن زده شده بود؛ به جایی که خاطره بافندهاش هنوز در میان اهالی زنده بود.
این فقط یک قالی نبود؛ انگار دشتی رنگین بود که هشتاد سال پیش، در دستان زنی هنرمند جان گرفته و حالا، پس از گذشت دههها، هنوز نفس میکشید.
میگفتند این قالی در خانهای بافته شده که برای اهل آن خانه، چیزی فراتر از یک زیرانداز بوده است. آنقدر عزیز و ارزشمند که هیچگاه اجازه نمیدادند هر روز زیر پای آدمها باشد. قالی را جمع میکردند و در جای امنی نگه میداشتند؛ تا روزهای عید، روزهای شادی و دیدار.
با آمدن نوروز، خانه رنگ دیگری میگرفت. درها باز میشد، بوی بهار در حیاط میپیچید و قالی شکارگاهی، با احترام، از جای خود بیرون آورده میشد. آن را در بهترین جای خانه میگستردند؛ گویی مهمانی بزرگ از راه رسیده است.
بچهها دور آن میچرخیدند و هرکدام حیوانی را نشان میدادند.
یکی میگفت: «این اسب را ببین! انگار میخواهد از قالی بیرون بزند.»
دیگری میپرسید: «شیر چرا اینقدر باوقار ایستاده؟»
و پیرترها، با لبخند، نقشها را تماشا میکردند؛
نقشهایی که برایشان یادگار دستهای مادری هنرمند از اهالی روستای کهن حصار حسنبیک بود.
بانو عشرت سلطانیان، بافنده قالی، روزی ساعتها پای دار نشسته بود. نخهای رنگارنگ را از میان تارها عبور داده و با هر گره، بخشی از جهانی خیالانگیز را ساخته بود. دوازده رنگ در کنار هم نشسته بودند؛ رنگهایی که نه با هم رقابت میکردند و نه یکدیگر را خاموش میساختند. هر رنگ، جای خود را میشناخت؛ همانگونه که هر حیوان، هر گل و هر درخت، در سرزمین شکارگاه جای ویژهای داشت. اما در میانه بافت، اتفاقی افتاد.

وقتی نقش یکی از اسبها شکل میگرفت، در قسمت ساق پای اسب، بافت اندکی از مسیر درست خود خارج شد. شاید چشم رهگذری آن را نمیدید؛ شاید کسی که فقط از کنار قالی میگذشت، هرگز متوجه آن نمیشد؛ اما چشم مادر، چشم دیگری بود. او خطا را دید.
دست از کار کشید و مدتی به ساق پای اسب خیره ماند. قالی هنوز کامل نشده بود، اما مادر نمیتوانست بپذیرد که در اثری که با عشق میبافد، حتی کوچکترین نقصی باقی بماند.
نخها را دوباره مرتب کرد. گرهها را با حوصله گشود و بار دیگر با دقت بافت. زمان گذشت؛ شاید ساعتی، شاید بیشتر. اما برای او، زمان در برابر درست شدن آن نقش اهمیتی نداشت.
سرانجام، ساق پای اسب دوباره جان گرفت؛ درست و استوار، چنانکه گویی از آغاز هیچ خطایی در کار نبوده است.
مادر با نگاهی آرام به نقش اسب خیره شد و لبخند زد.
او فقط یک گره را اصلاح نکرده بود؛ بخشی از عشق خود به هنر را در آن جای داده بود.
سالها بعد، وقتی دخترش از آن روز سخن میگفت، هنوز میشد غرور و احترام را در صدایش شنید: «مادرم دوست داشت قالی بیعیب باشد. برایش مهم بود که اثری که از دستش باقی میماند، کامل و زیبا باشد.»
شاید راز ماندگاری قالی نیز همین بود؛ اینکه هر گره آن با شتاب بافته نشده بود و پشت هر نقش، حوصله و دلبستگی زنی قرار داشت که هنر را فقط یک کار نمیدانست؛ هنر برای او بخشی از زندگی بود.
در زمینه روشن قالی، صحنه شکار جریان داشت. اسبها میتاختند، آهوها میگریختند و شکارچیان با تیر و کمان در میان نقشها حرکت میکردند. شمشیرها یادآور دلاوری و نبرد بودند و درختان کاج، گلها و بوتهها، به این جهان پرجنبوجوش، آرامش و زندگی میبخشیدند. اما زیبایی قالی تنها در میانه آن نبود.
حاشیهها نیز داستان خود را داشتند؛ حاشیههایی که از دنیای شکارگاه جدا نبودند. نقشها از مرکز به کنارهها راه یافته بودند و از کنارهها دوباره به میانه بازمیگشتند. گویی هیچ مرزی میان متن و حاشیه وجود نداشت. همهجا زندگی بود؛ همهجا حرکت، حیوان، گل، شکار و طبیعت.
قالی ششمتری، مانند کتابی گسترده روی زمین بود؛ کتابی که هر بار با نگاه کردن به آن، داستان تازهای آشکار میشد. سالها گذشت. عیدها آمدند و رفتند. کودکان بزرگ شدند، مهمانان تغییر کردند و بسیاری از صداهایی که روزی در خانه میپیچیدند، به خاطره بدل شدند. اما قالی همچنان باقی ماند.
هر سال، در روزهای شادی، آن را از جای خود بیرون میآوردند، با دقت میگستردند و پس از پایان دیدارها، دوباره جمع میکردند؛ مبادا زیاد پا بخورد، مبادا رنگهایش آسیب ببیند، مبادا یادگار دستهای مادر فرسوده شود و اکنون، پس از نزدیک به هشتاد سال، قالی هنوز رنگهایش را حفظ کرده است.
قرمزهایش همچنان گرماند، آبیهایش هنوز آرامش دارند و نقش حیوانات، هنوز زنده و پرتحرک به نظر میرسد. گویی زمان از کنار آن گذشته، اما نتوانسته چیزی از زیباییاش کم کند.
در حیاط، کنار حوض، قالی دوباره پهن بود.
نور روز بر آن افتاده بود و آب، تصویر بخشی از نقشها را در خود منعکس میکرد. کسی از کنار قالی گذشت، ایستاد و به آن نگاه کرد. شاید نمیدانست که در میان این همه نقش، ساق پای یک اسب، روزی ساعتها ذهن و دستان مادری عاشق را به خود مشغول کرده است.
شاید نمیدانست این قالی فقط در عیدها پهن میشده؛ چون برای خانواده، چیزی به اندازه یک یادگار ساده نبوده است.
اما اگر کمی بیشتر نگاه میکرد، شاید میفهمید که این قالی تنها از نخ و رنگ ساخته نشده است.
در هر گره آن، بخشی از صبر یک زن نشسته؛ در هر نقش، خاطره یک خانه؛ در هر رنگ، شادی یک عید؛ و در ساق پای آن اسب، داستان مادری که نمیخواست هنر او حتی اندکی از زیبایی کم داشته باشد و شاید امروز، در کنار همه این روایتها، داستان دیگری نیز به آن افزوده شده باشد؛ داستان عکسی که در اینستاگرام منتشر شد، کامنتی که راهی تازه گشود و قالیای که پس از دههها، ردّ بافنده و زادگاه خود را دوباره پیدا کرد.
قالی شکارگاهی، پس از هشتاد سال، هنوز همانجا ایستاده است؛ نه فقط بهعنوان یک اثر دستبافت،
بلکه بهعنوان روایتی از عشق، دقت، خانواده، خاطره و هنری که زمان نتوانسته آن را از یاد ببرد.
انتهای پیام/
نظر شما