آشتی به روایت یک کاسه سفالی

در طالقان، نوروز از پشت درهای چوبی و کوچه‌های باریک آغاز می‌شود، وقتی کودکی با کاسه‌ای در دست، آرام قدم می‌زند و به خانه‌ همسایه نزدیک می‌شود. این کاسه ساده، حامل پیام صلح و دوستی است؛ پیام کودکی که بی‌پیرایه دل‌ها را به هم نزدیک می‌کند و کدورت‌های سال گذشته را بی‌صدا می‌زداید. «کاسه همسایه» آیینی زنده است که نشان می‌دهد چگونه دست یک کودک، می‌تواند آشتی و مهربانی را دوباره به خانه‌ها بیاورد.

میراث آریا: بهار از راه رسیده است اما باد خنک آخر اسفند، هنوز از لابه‌لای شاخه‌های لخت درختان گردو عبور می‌کند و بوی نم خاک تازه را با خودش به کوچه‌های باریک بالاطالقان می‌آورد. برف‌ها عقب نشسته‌اند، اما ردشان هنوز روی سایه‌روشن دامنه‌ها پیداست. نوروز، اینجا تدریجی از راه می‌رسد؛ مثل نوری که آرام‌آرام از پشت کوه بالا می‌آید و بر سقف‌های کاهگلی می‌نشیند.

در یکی از همین کوچه‌ها، دختربچه‌ای با روسری گل‌دار، کاسه‌ای را در دست گرفته است. قدم‌هایش محتاط است با جدیتی کودکانه که انگار مأموریتی مهم به او سپرده‌اند. در چوبی خانه‌ همسایه را که می‌زند، صدای تق‌تق کوتاهش در سکوت صبحگاهی می‌پیچد. این صدا، آشناتر از آن است که کسی را غافلگیر کند. در، با مکثی کوتاه باز می‌شود. زن خانه، با لبخندی کاسه را می‌گیرد و دستی بر سر کودک می‌کشد.

این صحنه، شاید برای ما، چیزی بیش از یک تعارف ساده‌ی نوروزی نباشد، اما در بافت فرهنگی طالقان، روایتی است زنده از آیینی که به «کاسه همسایه» شهرت دارد. آیینی که در حافظه‌ زنده‌ی مردم ثبت شده و نسل به نسل، بی‌هیاهو منتقل شده است.

به عنوان کسی که سال‌ها در حوزه‌ میراث‌فرهنگی زیسته و میان روایت‌های شفاهی و آیین‌های بومی نفس کشیده‌ام، همیشه برایم این پرسش مطرح بوده است که چه چیزی یک رسم را به آیین تبدیل می‌کند؟ پاسخ را شاید باید در همین صحنه‌ها ساده جست‌وجو کرد؛ جایی که یک کنش روزمره، حامل لایه‌هایی از معنا، کارکرد و زیبایی می‌شود.

کاسه همسایه در ظاهر، چیزی جز فرستادن بخشی از غذای نوروزی برای همسایگان نیست. خانواده‌ها، در نخستین روزهای سال نو، از آنچه پخته‌اند خواه سبزی‌پلو باشد، خواه آش یا خورشی محلی مقداری در کاسه‌ای می‌گذارند و برای خانه‌های اطراف می‌فرستند. اما آنچه این عمل را از یک تقسیم غذا فراتر می‌برد، شبکه‌ای از معناست که در دل آن تنیده شده است.

در این آیین، انتخاب کاسه به عنوان ظرف بی‌معنا نیست. کاسه، برخلاف بشقاب‌های رسمی یا ظروف مجلل، نمادی از سادگی و روزمرگی است؛ ظرفی که در آن، فاصله‌ها کمتر و نزدیکی‌ها بیشتر است. همین سادگی، به آیین کاسه همسایه لحنی صمیمی می‌بخشد؛ لحنی که از تکلف به دور است و به زندگی نزدیک. اما مهم‌تر از ظرف، حامل آن است. کودکان، در این میان، نقشی کلیدی دارند. این انتخاب، از دل یک خرد جمعی برآمده است. در فرهنگی که به حرمت کودک و معصومیتش باور دارد، هیچ‌کس نمی‌تواند کاسه‌ای را که در دستان کوچک یک کودک قرار دارد، پس بزند. حتی اگر کدورتی در میان باشد، حتی اگر دلخوری‌ای کهنه، در سکوت میان دو خانه سنگینی کند.

در یکی از گفت‌وگوهایم با یکی از سالمندان روستا، زنی که چین‌های صورتش به نقشه‌ای از سال‌ها زیستن بدل شده بود، جمله‌ای شنیدم که هنوز در ذهنم مانده است. گفت:«بزرگ‌ترها گاهی بلد نیستند آشتی کنند، اما بچه‌ها بلدند. این بلد بودن از سر بی‌پیرایگی است. کودکان پیش‌داوری‌ نمی‌کنند؛ فقط کاسه را می‌برند و در می‌زنند. باقی ماجرا، بر عهده‌یدل‌هایی است که شاید مدت‌هاست منتظر چنین بهانه‌ای بوده‌اند.

در واقع، کاسه همسایه را می‌توان نوعی آیین میانجی‌گری دانست؛ میانجی‌گری‌ که نه به زبان کلمات، بلکه به زبان کنش عمل می‌کند. در بسیاری از موارد، این آیین دقیقاً در نقاطی فعال می‌شود که روابط انسانی دچار ترک شده است. وقتی دو خانواده، به‌ویژه مردان، درگیر اختلافی می‌شوند، این زنان‌ هستند که با درکی ظریف از مناسبات اجتماعی، ابتکار عمل را به دست می‌گیرند. آنان، با آماده کردن کاسه‌ای از غذای نوروزی و سپردن آن به دست کودک، راهی برای عبور از بن‌بست می‌گشایند.

این‌جا، باید مکث کرد و به نقش زنان در این آیین اندیشید. در بسیاری از جوامع سنتی، زنان به عنوان حافظان پیوندهای اجتماعی شناخته می‌شوند؛ کسانی که شبکه‌ نامرئی ارتباطات را زنده نگه می‌دارند. در کاسه همسایه، این نقش به‌خوبی قابل مشاهده است. زنان، با درک حساسیت موقعیت، از ابزاری استفاده می‌کنند که هم نرم است و هم مؤثر؛ غذا.

غذا، در فرهنگ ایرانی، همواره چیزی بیش از یک نیاز زیستی بوده است. سفره، مکانی برای گردهمایی، گفت‌وگو و حتی تصمیم‌گیری بوده است. در این آیین، غذا به یک پیام تبدیل می‌شود؛ پیامی که بدون کلمه، می‌گوید: «هنوز می‌شود از نو شروع کرد».

پذیرفتن این کاسه، خود یک کنش معنادار است. اگر در را باز کنی و کاسه را بگیری، یعنی هنوز راهی برای گفت‌وگو باقی است و اگر در پاسخ، کاسه‌ای دیگر بفرستی این یعنی چرخه‌ ارتباط دوباره به جریان افتاده است. این رفت‌وآمد ساده، نوعی قرارداد نانوشته است؛ قراردادی که در آن، بخشش و گذشت، جایگزین لجاجت و فاصله می‌شود.

از منظر میراث‌فرهنگی، چنین آیین‌هایی را می‌توان در زمره‌ میراث ناملموس قرار داد؛ آن دسته از داشته‌های فرهنگی که در باورها و کنش‌های جمعی متجلی می‌شوند. ویژگی مهم این نوع میراث، پویایی آن است. برخلاف یک بنای تاریخی که در گذر زمان فرسوده می‌شود، آیینی مانند کاسه همسایه تنها در صورتی از بین می‌رود که دیگر اجرا نشود؛ که دیگر کسی کاسه‌ای را به دست کودک نسپارد.

اما پرسش اینجاست: چرا چنین آیینی، با وجود تغییرات گسترده‌ اجتماعی، هنوز در برخی از روستاهای طالقان زنده مانده است؟ پاسخ را شاید باید در نوع خاصی از زیست جست‌وجو کرد؛ زیستی که در آن، وابستگی‌ها هنوز قطع نشده‌اند. در روستا، همسایه بخشی از شبکه‌ بقاست. در روزهای سخت، در مراسم شادی و عزا، در کار و زندگی، این همسایه است که نخستین تکیه‌گاه محسوب می‌شود.

در چنین فضایی، آیینی مانند کاسه همسایه یک ضرورت اجتماعی است. این آیین، روابط را تازه نگه می‌دارد، کدورت‌ها را پیش از آنکه عمیق شوند، ترمیم می‌کند و حس تعلق را تقویت می‌کند.

با این حال، نمی‌توان از شکاف میان این زیست و زیست شهری چشم‌پوشی کرد. در شهرهای بزرگ، همسایه‌ها اغلب در حد یک سلام کوتاه باقی می‌مانند. درهای ضدسرقت، دوربین‌های مداربسته و آسانسورهای بی‌صدا، فاصله‌ها را بیشتر کرده‌اند. در چنین فضایی، تصور دختربچه‌ای که با کاسه‌ای در دست، در خانه‌ای را می‌زند، شاید بیشتر شبیه به یک تصویر نوستالژیک باشد تا یک واقعیت زنده.

اما شاید مسئله، نه در غیرممکن بودن این آیین، بلکه در فراموش شدن منطق آن باشد. کاسه همسایه به ما یادآوری می‌کند که روابط انسانی، نیازمند مراقبت‌اند؛ نیازمند کنش‌هایی کوچک اما مداوم. شاید نتوان همان شکل از آیین را در شهر بازتولید کرد، اما می‌توان روح آن را زنده نگه داشت: توجه به دیگری، پیش‌قدم شدن برای آشتی و استفاده از بهانه‌هایی ساده برای برقراری ارتباط.

در یکی از روزهای نوروز، در همان روستای بالاطالقان، شاهد صحنه‌ای بودم که معنای این آیین را برایم روشن کرد. دو خانه، روبه‌روی هم، که گفته می‌شد سال‌هاست میان مردان‌شان اختلافی قدیمی وجود دارد. سکوتی سنگین، مثل مهی نادیدنی، میان این دو خانه جریان داشت. آن روز، کودکی از یکی از خانه‌ها بیرون آمد، کاسه‌ای در دست و بی‌آنکه به این تاریخچه‌ نانوشته فکر کند، به سمت خانه‌ مقابل رفت. چند دقیقه بعد، وقتی برگشت، کاسه خالی نبود. این خالی نبودن در دل خود، حامل یک معناست: اینکه هنوز چیزی برای رد و بدل شدن وجود دارد؛ هنوز رشته‌ای هست که می‌توان آن را گرفت و از نو بافت.

کاسه همسایه، در نهایت، آیین همین بافتن است؛ بافتن رشته‌های نامرئی اعتماد، همدلی و صلح. آیینی که به ما یادآوری می‌کند، برای ترمیم جهان، همیشه به ابزارهای پیچیده نیاز نیست. گاهی، یک کاسه، یک کودک و یک در نیمه‌باز، کافی است و شاید در زمانه‌ای که جهان بیش از هر زمان دیگری درگیر شکاف‌ها و فاصله‌هاست، بازگشت به چنین روایت‌های برای فهم و بازآفرینی، بیش از آنکه یک انتخاب فرهنگی باشد، ضرورتی انسانی است.

فرزان احمدنژاد؛ کارشناس اداره‌کل میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی البرز

انتهای پیام/

کد خبر 1405011000780
دبیر مریم قربانی‌نیا

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha