آغشت؛ آخرین سنگر سکوت در حوالی پایتخت

در غرب استان البرز، جایی که جاده‌های شلوغ تهران آرام‌آرام فروکش می‌کنند، آغشت ایستاده است؛ آخرین سنگر سکوت در حوالی پایتخت، جایی که صدای جویبار و نسیم کوهستان، آدم‌ها را دوباره به نفس کشیدن و دیدن خودشان دعوت می‌کند.

میراث آریا: صبح هنوز کامل از راه نرسیده بود که شهر، مثل بیماری بی‌قرار، در تخت سیمان و شیشه‌اش غلت می‌زد. بوق‌ها نفس‌ها را می‌دزدیدند و آدم‌ها در ازدحامی که بیشتر شبیه فراموشی بود تا زندگی، از کنار هم عبور می‌کردند بی‌آنکه همدیگر را ببینند. در چنین ساعتی، تصمیم به رفتن، بیشتر شبیه یک واکنش غریزی است. انگار چیزی در درونت می‌گوید: برو، قبل از آنکه خودت هم بخشی از این صداها شوی.

جاده از همان ابتدا، قول رهایی نمی‌دهد. باید صبور باشی. باید بگذاری شهر، ذره‌ذره از تنت جدا شود. هر کیلومتر، مثل کندن یک لایه از خستگی است. اول صداها کم می‌شود و بعد آن حس نامرئی سنگینی که نمی‌دانی از کجا آمده اما همیشه با تو است. در پیچ‌وخم جاده، ناگهان چیزی تغییر می‌کند. یک آرام‌تر شدن جهان. انگار کسی دستش را روی شانه‌ زمان گذاشته و گفته: «آهسته‌تر» و بعد آغشت از راه می‌رسد.

اولین چیزی که در آغشت به چشم نمی‌آید، عجله است. اینجا کسی نمی‌دود. حتی آب هم انگار با آرامش بیشتری جاری است و همین بی‌تکلفی چیزی را در وجودت می‌شکند. در شهر زیبایی همیشه همراه با نمایش است ولی اینجا زیبایی اتفاقی است. در کوچه‌ای باریک قدم می‌زنی. دیوارها هنوز بوی خاک می‌دهند. خاکی که نشانه‌ کار و زندگی است. رد زمان روی دیوارها پیداست؛ ترک‌هایی شبیه چین‌وچروک‌های صورت یک پیرمرد که روایت‌گرند.

پیرزنی را می‌بینی که روی سکویی نشسته و نگاه می‌کند. وقتی نگاهت به نگاهش گره می‌خورد، لبخند می‌زند. لبخندی که انگار از جایی عمیق‌تر می‌آید. شاید از همان جایی که سال‌هاست در شهر فراموشش کرده‌ایم. کنارش می‌نشینی. حرفی نمی‌زند. تو هم چیزی نمی‌گویی. سکوت اینجا بخشی از گفتگوست.

بعد از چند دقیقه، آرام می‌گوید: از شهر آمدی؟

سرت را تکان می‌دهی.

می‌گوید: خسته‌ای.

نمی‌پرسی از کجا فهمید. لازم هم نیست. بعضی چیزها در چشم‌های آدم معلوم می‌شود. روستای آغشت یک آینه است. هرچه درونت هست، اینجا واضح‌تر می‌بینی. اگر شلوغی درونت را با خودت آورده باشی، حتی در دل این آرامش هم رهایت نمی‌کند. اما اگر کمی صبر کنی، گوش دهی، اگر کمی از خودت فاصله بگیری، چیزی تغییر می‌کند.

در باغی قدم می‌زنی. درختان به آسمان نزدیک شده‌اند. شاخه‌ها، سنگینی میوه‌ها را تاب می‌آورند. دستت را دراز می‌کنی، یکی را می‌چینی. طعمش، ساده است اما همان سادگی، تو را غافلگیر می‌کند. در شهر، طعم‌ها هم شلوغ شده‌اند. همه‌چیز باید خاص و متفاوت باشد، دیده شود. اینجا، هیچ‌چیز نمی‌خواهد خودش را ثابت کند و شاید همین، بزرگ‌ترین تفاوت است.

کمی آن‌طرف‌تر، زنی را می‌بینی که در حال شستن ظرف‌ها کنار جوی آب است. آب، بی‌وقفه می‌گذرد. بی‌عجله کارش را می‌کند. نگاهش که به تو می‌افتد، سری تکان می‌دهد. نه سؤالی، نه کنجکاوی‌ای. انگار پذیرفته که آدم‌ها می‌آیند و می‌روند و زندگی همین است.

و اما شب در آغشت، تعریف دیگری دارد. در شهر، شب یعنی ادامه‌ روز با نورهای مصنوعی است ولی ینجا، شب واقعا شب است. وقتی آفتاب می‌رود، تاریکی آرام‌آرام همه‌چیز را در بر می‌گیرد. اولش کمی ناآشناست. انگار چیزی کم است. بعد، کم‌کم، چشم‌هایت عادت می‌کنند و آن‌وقت آسمان را می‌بینی. آسمانی پر از ستاره. آن‌قدر پر که نمی‌دانی کجا را نگاه کنی. برای لحظه‌ای، حس می‌کنی کوچک شده‌ای. انگار جهان دوباره اندازه‌ خودش را به تو یادآوری می‌کند. روی زمین دراز می‌کشی. صدای دوردست سگ‌ها، صدای باد و در این میان ناگهان چیزی در درونت فرو می‌ریزد.

یاد چیزهایی می‌افتی که جا گذاشته‌ای. آدم‌هایی که دیگر نیستند. حرف‌هایی که نزده‌ای. لحظه‌هایی که از کنارت رد شده‌اند و تو آن‌قدر درگیر بوده‌ای که حتی ندیده‌ای‌شان. آغشت تو را وادار نمی‌کند به فکر کردن؛ اما فضا را طوری می‌چیند که نتوانی فکر نکنی.

صبح روز بعد، همه‌چیز ساده‌تر است. کمی سبک‌تر شده‌ای. انگار بخشی از آن سنگینی همان‌جا زیر همان آسمان پرستاره، جا مانده است. در کوچه‌ها که قدم می‌زنی، صداها واضح‌ترند. خروس‌ها، سگ‌ها، صدای باز شدن درها. زندگی، بدون پس‌زمینه‌ مصنوعی شهر، خودش را نشان می‌دهد. کودکی از کنارت رد می‌شود. توپش را بغل زده. نگاهت می‌کند، لبخند می‌زند و می‌دود. همین. نه گوشی در دست دارد، نه عجله‌ای برای رسیدن به جایی. بازی، هنوز بازی است.

پیرزن دیروز را دوباره می‌بینی. همان‌جا نشسته. این‌بار، تو اول سلام می‌کنی.

می‌گوید: خوب خوابیدی؟

می‌گویی: آره.

لبخند می‌زند. انگار همین جواب برایش کافی است.

اما زیر این آرامش، چیزی هست که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. آغشت کم کم دارد تغییر می‌کند. در میان خانه‌های کاهگلی، دیوارهای بلند و صاف ویلاهای تازه‌ساز سر برآورده‌اند. پنجره‌های بزرگ، پرده‌های ضخیم، درهایی که بیشتر برای بسته ماندن ساخته شده‌اند تا باز شدن. انگار بخشی از شهر، آرام‌آرام، خودش را به اینجا رسانده است.

زمین‌هایی که روزی باغ بوده‌اند، حالا قطعه‌بندی شده‌اند. درخت‌هایی که سال‌ها طول کشیده تا قد بکشند، بریده می‌شوند تا جایی برای ساختن باز شود. ساختنی که معلوم نیست قرار است چه چیزی را بسازد؛ آرامش، یا فقط شبیه‌سازی آن را. آدم‌هایی می‌آیند، می‌مانند، می‌روند. بعضی‌ها فقط برای آخر هفته. بعضی‌ها برای سرمایه‌گذاری. کمتر کسی برای فهمیدن می‌آید و این همان نقطه‌ای است که آغشت در آن ایستاده: میان بودن و شدن. میان حفظ کردن و از دست دادن.

پیرزن، این‌بار خودش حرف می‌زند.

می‌گوید: قبلا همه همدیگر را می‌شناختند اما حالا نه. می‌خندد. اما خنده‌اش، ته‌مزه‌ای از اندوه دارد.

می‌گوید: بد نیست‌ها… کار و کاسبی بهتر شده. بچه‌ها کمتر می‌روند شهر. اما...

سکوت می‌کند.

می‌پرسی: اما چی؟

نگاهت می‌کند.

می‌گوید: نمی‌دانم. انگار یک چیزی دارد کم می‌شود.

و چیزی که کم می‌شود اسم ندارد. اما حس می‌شود. در فاصله‌ میان خانه‌ها، در نگاه‌هایی که کمتر به هم گره می‌خورند، در درهایی که بیشتر بسته‌اند تا باز. آغشت، حالا یک سوال است. سوالی درباره‌ نسبت ما با طبیعت، با گذشته، با خودمان. ما به اینجا می‌آییم تا آرامش پیدا کنیم. اما با خودمان چه می‌آوریم؟ همان عجله‌ها، مصرف‌زدگی و همان بی‌توجهی؟ اگر چنین باشد، آغشت هم، دیر یا زود، شبیه همان جایی می‌شود که از آن فرار کرده‌ایم. شاید مسئله این نباشد که اگر آغشت تغییر می‌کند؛ همه‌چیز تغییر می‌کند. مسئله این است که آیا چیزی از روح آن باقی می‌ماند یا نه. روحی که صرفا در درخت‌ها و خانه‌ها نیست؛ در رابطه‌هاست. در نحوه‌ نگاه کردن آدم‌ها به هم، به زمین، به زمان. اگر این رابطه‌ها تغییر کند، حتی اگر همه‌چیز سر جایش باشد، چیزی از دست رفته است.

وقت رفتن، همیشه زودتر از آنچه فکر می‌کنی می‌رسد. ماشین را روشن می‌کنی. جاده، همان جاده است. اما تو، آدم قبل نیستی. در آینه، برای لحظه‌ای، روستا را می‌بینی. کوچک، آرام، بی‌ادعا.

پیرزن، هنوز روی سکو نشسته.

دست تکان می‌دهد.

تو هم.

نمی‌دانی دوباره برمی‌گردی یا نه. اما می‌دانی چیزی از اینجا، با تو می‌آید. شاید یک تصویر. یک صدا و شاید فقط یک حس. حسی که در شلوغی شهر، گاهی ناگهان سراغت می‌آید. وقتی در ترافیک گیر کرده‌ای، وقتی از کنار آدم‌ها رد می‌شوی بی‌آنکه ببینی‌شان، وقتی شب، زیر نورهای مصنوعی دنبال تکه‌ای از آسمان می‌گردی. آن‌وقت، یادت می‌افتد که جایی هست، نه خیلی دور که می‌شود دوباره نفس کشید و شاید همین یادآوری، مهم‌ترین چیزی باشد که آغشت به ما می‌دهد؛ یادآوری این‌که زندگی، پیش از آن‌که به برنامه و سرعت و دستاورد گره بخورد، به حس کردن وابسته است. به مکثی کوتاه، به نگاهی بی‌واسطه، به حضوری که در آن، آدم برای چند لحظه، از نقش‌ها و عنوان‌ها و اضطراب‌هایش فاصله می‌گیرد و فقط هست.

آغشت چیزی را از ما کم می‌کند. از آن شتاب بی‌امان، از آن نیاز مدام به اثبات، از آن ترسی که نمی‌گذارد بایستیم و در همین کم شدن است که ناگهان جا باز می‌شود برای چیزهایی که سال‌هاست به حاشیه رانده‌ایم؛ برای نفس کشیدن، برای دیدن و برای به خاطر آوردن...

انتهای پیام/

کد خبر 1405011501122
دبیر مرضیه امیری

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha