معماران حافظه؛ روایت یک فراموشی آرام

در روزگاری که شهرها آرام‌آرام زبان خود را از دست می‌دهند و بناها دیگر از خاطره و معنا سخن نمی‌گویند، معمار به چهره‌ای حیاتی بدل می‌شود؛ کسی که میان فراموشی و ماندگاری ایستاده و تلاش می‌کند رد حافظه را در کالبد فضاها زنده نگه دارد.

نادر زینالی، مدیرکل میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی البرز در یادداشتی به مناسبت فرارسیدن روز معمار نوشت: در کوچه‌های خاک‌ گرفته‌ شهری که هنوز بوی قنات و آجر خیس در حافظه‌اش باقی مانده، مردی قدم می‌زند که معمار است. دست‌هایش بوی کاغذ و مداد می‌دهد، اما نگاهش از جنس سنگ و آب است. هرجا می‌ایستد، گویی چیزی را لمس می‌کند؛ لایه‌هایی ناپیدا از تاریخ که هنوز نفس می‌کشند.

از کنار دیوارهای فرسوده‌ای می‌گذرد که زمانی شاید خانه بوده‌اند. می‌داند که در این سرزمین، هر دیوار و ترک آن خطی است از یک روایت نیمه‌تمام. در این قدم‌زدن طولانی، چیزی در دلش می‌لرزد. شهرهایی را می‌بیند که دیگر به زمین گوش نمی‌دهند. ساختمان‌هایی که انگار از جایی دیگر آمده‌اند؛ بی‌ریشه، بی‌خاطره، بی‌صدا. شیشه‌هایی که نور را پس می‌زنند، دیوارهایی که به جای روایت کردن، پنهان می‌کنند. گویی معماری، در جایی از مسیر خود، زبانش را گم کرده است.

 در خیابان می‌ایستد و به ساختمانی نگاه می‌کند که تازه ساخته شده؛ بزرگ، براق، و بی‌تفاوت. در ذهنش، آن را کنار خانه‌ای قدیمی می‌گذارد که در کودکی دیده بود؛ خانه‌ای با حیاطی که درخت انار داشت، با حوضی که آسمان را می‌بلعید و دوباره پس می‌داد. تفاوت این دو تفاوت دو جهان است. در یکی، انسان مرکز معناست؛ در دیگری، انسان مصرف‌کننده‌ فضاست.

آرام ادامه می‌دهد. به یاد استادش می‌افتد؛ مردی که همیشه می‌گفت: معماری یعنی تربیت انسان. آن زمان نمی‌فهمید. فکر می‌کرد اغراق است. اما حالا، هر بار که از کنار شهری بی‌هویت می‌گذرد، معنای آن جمله را در استخوان‌هایش حس می‌کند. شهرها انسان‌ها را شکل می‌دهند، حتی اگر انسان‌ها فکر کنند که خودشان شهر را ساخته‌اند.

در ذهنش، تاریخ ایران مثل یک فیلم آرام اما عمیق جریان دارد؛ از بادگیرهای یزد تا پل‌های اصفهان، از مسجدی که نور را اندازه می‌گیرد تا خانه‌ای که سایه را به خدمت زندگی می‌گیرد. هیچ‌چیز تصادفی نیست. همه‌چیز نتیجه‌ قرن‌ها مکالمه است؛ مکالمه‌ای میان انسان و اقلیم، میان نیاز و زیبایی، میان محدودیت و خلاقیت.

اما ناگهان این فیلم در ذهنش تیره می‌شود. تصویرهایی دیگر می‌آیند؛ ساختمان‌هایی که در شتاب ساخته شده‌اند، بدون مکث، بدون تأمل. شهرهایی که در آن‌ها سرعت، جای معنا را گرفته است. حس می‌کند چیزی در این میان گم شده؛ شاید سکوت. شاید تأمل. شاید همان لحظه‌ای که معمار باید چشم‌هایش را ببندد و فقط گوش دهد.

در همین روزهاست که خبرهایی از تخریب می‌شنود؛ تخریب دیوارها، تخریب خاطره‌ها. بناهایی که می‌افتند گویی بخشی از حافظه‌ی جمعی ترک می‌خورد. به خود می‌گوید: وقتی یک بنا می‌میرد، چه چیزهایی از دست می‌رود؟.

شب که می‌شود، در دفتر کارش می‌نشیند. چراغی کوچک روشن است. نقشه‌ای نیمه‌تمام روی میز افتاده. اما ذهنش جای دیگری است. به این فکر می‌کند که چرا معماری از روایت فاصله گرفته است. چرا آن زبان شاعرانه‌ای که در آجر و گچ جریان داشت، حالا به زبان عدد و قرارداد تبدیل شده است.

به روزگاری فکر می‌کند که معمار، شاعر فضا بود. کسی که می‌توانست با یک طاق، احساس امنیت و با یک نورگیر امید بسازد. امروز اما، گویی فضاها بیشتر از آن‌که زیسته شوند، محاسبه می‌شوند. انسان در میان این محاسبه‌ها کوچک‌تر شده است.

صبح روز بعد، دوباره در شهر قدم می‌زند. این بار به حاشیه‌ شهر می‌رود؛ جایی که ساختمان‌ها تازه‌ترند اما ریشه‌ها ضعیف‌تر. کودکی را می‌بیند که در میان بتن‌ها بازی می‌کند. صدای خنده‌اش در میان دیوارهای سخت گم می‌شود. لحظه‌ای مکث می‌کند. فکر می‌کند شاید این کودک، هیچ تصویری از باغ، حیاط، یا سایه‌ درخت نداشته باشد. شاید جهانش فقط همین سطوح سخت و صاف باشد.

این فکر، درونش چیزی را می‌شکند. با خود می‌گوید: معماری اگر نتواند خاطره بسازد، فقط ساخت‌وساز است و ساخت‌وساز بدون خاطره، شهری می‌سازد که در آن انسان حضور دارد اما زندگی نه.

در این میان، مفهوم معاصر بودن نیز در ذهنش شکل تازه‌ای پیدا می‌کند. معاصر بودن، دیگر به معنای تقلید از فرم‌های جدید نیست. معاصر بودن یعنی فهمیدن زمانه، بدون بریدن از ریشه. یعنی شنیدن گذشته، حتی وقتی آینده را طراحی می‌کنی. اما این فهم، در هیاهوی سرعت گم شده است.

به روز معمار فکر می‌کند؛ روزی که باید یادآور باشد، یادآور این‌که معماری هنوز می‌تواند اخلاق داشته باشد، هنوز می‌تواند معنا داشته باشد. اما این یادآوری، در میان انبوهی از پروژه‌ها و قراردادها، کم‌صدا شده است.

در ذهنش، ایران را مثل یک بدن زنده تصور می‌کند؛ بدنی که هر بنا، عضوی از آن است. اگر عضوی آسیب ببیند، درد در کل بدن پخش می‌شود. اگر حافظه‌ای حذف شود، فقط یک نقطه پاک نمی‌شود؛ تعادل کل بدن به هم می‌ریزد.

در پایان روز، دوباره به همان خیابان برمی‌گردد. هوا تاریک شده است. چراغ‌های شهر روشن‌اند، اما نورشان سرد است. به آسمان نگاه می‌کند و حس می‌کند شهر دیگر آسمان را نمی‌بیند. ساختمان‌ها بلند شده‌اند، اما نگاهشان کوتاه است. در دلش اما هنوز چیزی زنده است؛ شاید امید. شاید لجبازی. شاید ایمان. به این‌که معماری می‌تواند دوباره زبان شود. زبانی که با آن بتوان دوباره با زمین حرف زد، با آب، با نور، با خاطره. آرام زیر لب می‌گوید: هیچ شهری تا وقتی حافظه دارد، نمی‌میرد و در همان لحظه، انگار صدای دور قناتی را می‌شنود که هنوز، بعد از قرن‌ها، در تاریکی زمین جریان دارد؛ آرام، پیوسته و سرسخت. مثل خاطره‌ای که نمی‌خواهد فراموش شود و شاید معماری، دقیقاً همین باشد: مقاومت آرام حافظه در برابر فراموشی.

انتهای پیام/

کد خبر 1405020500197
دبیر مرضیه امیری

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha