عبدالله مرادی بلشتی فعال رسانهای استان کرمانشاه در یادداشتی نوشت: در اواخر دهه هشتاد خورشیدی، ایده راهاندازی موزههای مردمشناسی در ایران جان تازهای گرفت. قرار بود این موزهها حلقه گمشده میان نسلها باشند؛ جایی که ابزار زندگی، آیینها، پوشاک، مشاغل و آیینهای فراموششده پیشینیان، در معرض دید جوانانی قرار گیرد که جز از میان فیلمها و روایتهای ثانویه، نشانی از آن جهان ندارند. اما این موزهها، پیش از آنکه بتوانند نقشی پایدار ایفا کنند، به سرعت با سرنوشتی تلخ روبهرو شدند.
روایتی از آغاز و فرجامی ناتمام
در آن سالها، شماری از استانها و شهرستانها خانههای تاریخی، کاروانسراها یا حمامهای قدیمی را به موزههای مردمشناسی تبدیل کردند. امید میرفت که این فضاها نه تنها مقصدی برای گردشگران، بلکه کلاس درسی زنده برای دانشآموزان و جوانان باشند. اما تنها چند سال بعد، بسیاری از همین موزهها یا تعطیل شدند، یا به انباری از اشیای خاکگرفته بدل گشتند، یا با کمبود شدید بازدیدکننده روبهرو ماندند.
نبودِ بودجه کافی برای نگهداری، بیتوجهی به مرمت مستمر، نبود نیروی متخصص برای روایت گری و نبود برنامه جذاب برای جلب مخاطب. متولی دولتی، که این موزهها را با شتاب و بعضاً بدون مطالعه عمیق محتوایی راه انداخته بود، در عمل برای حفظ و پویایی آنها پایداری نشان نداد. بسیاری از این موزهها پس از چند سال، کلید خوردند یا به انبارهای بی روحی تبدیل شدند که تنها نام «موزه» بر خود داشتند.
نسلی که زندگی سنتی را ندید
نسل امروز ایران، به ویژه متولدین دهه هفتاد و هشتاد به بعد، در بافتی کاملاً متفاوت با زیستِ نسلهای پیش از خود بزرگ شده است. خانههای آپارتمانی، شهرهای مدرن، ابزار دیجیتال و سبک شهری، بسیاری از واقعیتهای زندگیِ پدربزرگها و مادربزرگها را برای آنها ناملموس کرده است. دیگر نه تنور و ساج در خاطرشان معنا دارد، نه شال و روسری بافی در ایلها، نه مراسم آبیاری سنتی (تار و دولاب) و نه قصههای شبنشینی در دل کاروانسراها.
آنها حق دارند بدانند پیش از این جهانِ پُر از اینترنت و بتن، چه فرهنگ غنی، چه آداب و چه روشی از زندگی حاکم بوده است. موزههای مردمشناسی میتوانند این آگاهی را نه از طریق کتابهای خشک، بلکه از راه تجربه نزدیک، حس و روایت زنده منتقل کنند. اما موزهای که از تنفس و بازآفرینی عاجز است، پلی به هیچجا نخواهد بود.
چرا بخش خصوصی؟ تفاوتی راهبردی
تجربه سالهای گذشته نشان داد که مداخله صرف دولتی – از راه بودجه عمومی و اداره بوروکراتیک – برای پویایی این موزهها کافی نیست. موزهداریِ مردمشناختی، برخلاف گالریهای کلاسیک، نیازمند خلاقیت، بازآفرینی روایت، برقراری ارتباط عاطفی با مخاطب و درآمدزایی پایدار است. چنین ویژگیهایی در دل بخش خصوصی (با نظارت علمی و فنی نهادهای میراثی) بیشتر یافت میشود.
بخش خصوصی میتواند: موزه را به عنوان یک کسبوکار فرهنگی طراحی کند که از راه بلیت، فروش محصولات فرهنگی و کارگاههای تعاملی خودگردان باشد. داستانسرایی حرفهای را وارد موزه کند؛ از روایتگری زنده تا شبیهسازی فضاهای بومی. مدرسهها و خانوادهها را با بستههای آموزشی، اردوهای تخصصی و کمپینهای رسانهای پای کار بیاورد و موزه را به یک مقصد زنده تبدیل کند، نه یک ویترین مرده.
در بسیاری از کشورهای موفق، موزههای مردمشناسیِ پیشرو توسط بخش خصوصی، نهادهای نیکوکاری و تعاونیهای محلی اداره میشوند. دولت در آنجا نقش ناظر و پشتیبانِ علمی را بازی میکند، نه مالکِ تنها.
پلی که همچنان میشود ساخت
شکست مدل اولیه موزههای مردمشناسی در ایران، نه به معنی ناکارآمدی خود ایده، بلکه ناشی از روش نادرست اجرا و تامین مالی بود. اکنون که نسل جدید بیش از هر زمان دیگر دچار گسست هویتی از گذشتهی بومی خود است، فرصتی دوباره وجود دارد. اگر این بار، میدان به دست کارآفرینان فرهنگی، متخصصان مردمشناسی و فعالان بخش خصوصی سپرده شود، اگر موزهها به «فضایی برای زیست و تجربه» تبدیل شوند نه صرفاً «مکانی برای نگهداری اشیا»، آن وقت پلی زده خواهد شد میان کودکیِ امروز و خاطرهی جمعیِ فردای دیروز.
نیاز نیست از ابتدا شروع کرد. همین خانههای تاریخی، حمامها و کاروانسراهای بلااستفاده در شهرها و روستاها، ظرفیت آن را دارند که با یک سرمایهگذاری هوشمندانه خصوصی، بار دیگر روح زندگی سنتی را به فرزندان این شهر بازدمند. فقط باید اجازه داد که تجربهی شکست خوردهی دیروز، تکرار نشود.
انتهای پیام/

نظر شما