به نوروز بگویید بیاید

بیاید و برآید، چون خورشید از افقِ اعتدال؛
و شعله برافروزد، چون آتشِ نخستین در جانِ جهان؛
و بگشاید، درهای بسته‌ی زمان را،
تا انسان، بار دیگر، نسبتِ خویش با هستی را بازشناسد.

به نامِ نور، که پرده از رخِ حقیقت برمی‌درد؛
به نامِ بهار، که جانِ زمین را از خوابِ فراموشی برمی‌انگیزد؛
به نامِ اعتدال، که کفه‌های ناپیدای جهان را به تراز می‌آورد،
و میزانِ گمشده‌ی انسان را به یادش بازمی‌گرداند.

نوروز، روز نیست—
رخداد است؛
واقعه نیست—
قاعده است؛
نام نیست—
نَفَسِ جاریِ هستیست که در لحظه‌ای نادر،
میانِ زمین و آسمان،
تعادل را به ظهور می‌رساند.
و آن‌گاه—
جهان، در سکوتی باشکوه،
در رستاخیز طبیعت، خود را بازمی‌آراید،
تا انسان نیز، خویشتن را بازآفریند.
در این دمِ بی‌بدیل،
طبیعت، بی‌آنکه سخن بگوید،
حکمت را افشان می‌کند؛
و هر برگ، هر جوانه، هر نسیم،
درسی است که جان را به تأمل وامی‌دارد:
که افراط، بنیادها را فرومی‌ریزد،
و اعتدال، جهان‌ها را برمی‌سازد.
روزی که گفتند: به نوروز بگویید  «نیاید»—
آن صدا، از ژرفای رنج برخاست؛
اما نوروز، از جنسِ رنج نیست—
از جنسِ «فهمی است که رنج را درمی‌نوردد»؛
نمی‌ایستد، زیرا هستی، ایستادن را برنمی‌تابد.
نوروز، تذکار است—
نه به گوش، که به جان؛
که زندگی را نه در گریز، که در بازگشت بجویی؛
نه در گسست، که در پیوند برافرازی؛
نه در مصرف، که در معنا بنشانییش.
پس به نوروز بگویید بیاید—
نه چون مهمان، که چون میزبان؛
نه چون آیین، که چون گنجی نهفته در ژرفای بودن.
بیاید—
تا هر چیز را در جای خویش بنشاند،
و هر انسان را با خویش و با جهان،
در نسبتی راستین هم‌آوا سازد.
بیاید—
و از بلخِ خرد، شراره برگیرد؛
از سمرقند و بخارا، خاطره‌ی معنا برچیند؛
از کوه و دشت، از باد و باران،
آهنگِ پیوستگی را بنوازد؛
و بگذرَد—
از جانِ مردمان،
تا یک حقیقت را در همه‌جا برنشاند:
که انسان، بی‌دیگری، ناتمام است؛
و جهان، بی‌پیوند، فروبسته و خاموش.

نوروز، فلسفه نیست—
فراتر از فلسفه است؛
زیرا نه می‌گوید، که می‌نمایاند؛
نه تعلیم می‌دهد، که تحول می‌آفریند.
در آیینِ نوروز هدیه، شیء نیست—
«اعتراف» است؛
اعتراف به این‌که دیگری،
امتدادِ من است در افقی دیگر.

در طریق نوروز،
پیشی گرفتن، نه در غلبه، که در بخشیدن است؛
و برتری، نه در تصرف، که در رها کردن.
و این‌جاست که ،
چهره‌ی دیگر خود را نمون می‌کند:
نه صندوقِ گنج—
که معیارِ سنجشِ ما میشود.
آنجا که مهر فرو می‌کاهد،
ما تهی‌تر می‌شویم؛
و آنجا که بخشش جاری می‌گردد،
ما به فراخیِ جهان نزدیک‌تر می‌شویم.
و اکنون—
در زمانه‌ای که صداها فزونی گرفته و معناها فرسوده‌اند،
که اتصال‌ها گسترده و ارتباط‌ها گسیخته‌اند،
بیش از هر زمان،
باید به نوروز پناه بریم—
نه برای شادی،
که برای رهایی از بی‌معنایی.
باید از نوروز، وامی بگیریم—
وامی نه از زر، که از «زیستن»؛
نه از داشته‌ها، که از «شدن».
وامی از درخت،
که در سکوت، سر برمی‌کشد و آسمان را به چنگ می‌آورد؛
وامی از زمین،
که بی‌منت، می‌بخشد و جهان را بر دوش می‌کشد؛
وامی از فصل،
که بی‌شتاب، دگرگونی را به کمال می‌رساند.
این وام—
اگر در جان نشانده شود،
آشوب را فرو می‌نشاند،
و انسان را به سوی نظمی درونی برمی‌کشد؛
و او را چنان می‌پرورد
که بتواند—
تا نوروزی دیگر،
نه فقط بماند،
که ببالد.
نوروز، مدرسه نیست—
مبدأِ دیدن است؛
آنجا که انسان،
نه آنچه هست،
که آنچه می‌تواند باشد را در پیشِ چشم می‌آورد.
پس به نوروز بگویید بیاید—
و ما را نه به خاطر آنچه بوده‌ایم،
که به سوی آنچه می‌توانیم شد، فرابخواند.
بیاید—
و فاصله‌ها را به فهم مبدل سازد؛
شتاب‌ها را به شعور فرونشاند؛
و هم‌زمانی را به هم‌زبانی برکشد.
باشد که این نوروز،
از تقویم بگذرد،
و به تکوین درآید؛
از تکرار بگریزد،
و به تحول برآید.
و جهان—
در این دمِ نادرِ تراز،
به یاد آورد:
که صلح، آرزو نیست—
نتیجه‌ی فهمِ نسبت‌هاست.
به نوروز بگویید بیاید—
نه تا ما را شاد کند،
که تا قامتمان را برافرازد.
که جهان، امروز،
نه به هیاهوی بهار،
که به حکمتِ آن محتاج است.
عزیزان بهاری و منتظران بهار  بیایید در این  میدان نور و معنا 
که اینک—
نوروز، گنجی است که بر ما گشوده شده است؛
هر که از آن وام گیرد،
اگر آن وام را در جان بنشاند،
نه تنها سالی را در رستگاری می‌گذراند،
که جهانی را به نور و مهر نوروزی دگرگون خواهد ساخت.

باشد که در این لحظه‌ی نادرِ اعتدال،
جهان، بار دیگر، به یاد آورد:
که آینده،
نه در انباشتِ قدرت،
که در تعادلِ نسبت‌ها ساخته می‌شود.
و انسان،
نه در غلبه،
که در فهم،
به کمال آید.

نوروزِ پیروز—
بیا،
که راهت سپید باد
و پیشوازگیرانت،
جامه‌ی سرخِ اشتیاق بر تن،
در دروازه‌های انتظار ایستاده‌اند،
چشم به راه تو.

انتهای پیام/

کد خبر 1404122901079
دبیر محمد آوخ

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha