۱۳ به‌در؛ پناهی کوتاه در جهان ناآرام

۱۳ ‌به‌در امسال، بیشتر شبیه پناه بردن است تا رفتن به دل طبیعت؛ پناهی کوتاه از دل خبرهایی که پشت سر هم می‌رسند و نفسی که سخت بالا می‌آید. آدم‌ها سبزه به دست از خانه بیرون می‌زنند برای چند ساعت دور شدن از ترسی که در خانه جا مانده است. انگار در این روز، بیرون رفتن راهی است برای دوام آوردن.

میراث آریا: صبح هنوز کامل روشن نشده. نور، با تردید از پشت پرده‌های نیمه‌کشیده وارد اتاق می‌شود؛ نوری کم‌جان، شبیه امیدی که این روزها در دل خیلی‌ها ته‌نشین شده، اما هنوز خاموش نشده است. صدای شهر، برخلاف سال‌های دیگر، زودتر بیدار نشده. انگار همه‌چیز کمی عقب افتاده، کمی محتاط‌تر شده؛ حتی پرنده‌ها هم انگار با فاصله بیشتری از هم پرواز می‌کنند.

روی میز، سبزه‌ای که قبل از عید نوروز با وسواس سبز شده بود کمی خم شده است. ساقه‌هایش دیگر آن شادابی روز اول را ندارند. کسی شب قبل  به آن آب داده، اما سبزه انگار چیز دیگری می‌خواهد. شاید رهایی. شاید بازگشت.

در آشپزخانه، مادری بی‌حوصله چای دم می‌کند. رادیو روشن است، اما کسی به آن گوش نمی‌دهد. خبرها، این روزها شبیه هم‌اند؛ فقط اسم شهرها عوض می‌شود. گاهی فاصله‌شان کمتر می‌شود. گاهی ترس، بی‌دعوت، نزدیک‌تر می‌آید.

پدر، کنار پنجره ایستاده و خیابان را نگاه می‌کند. چند ماشین، با فاصله از هم، آرام عبور می‌کنند. هیچ‌چیز شبیه ۱۳ ‌به‌در سال‌های قبل نیست. آن شلوغی، آن عجله، آن خنده‌هایی که از همین صبح زود از کوچه‌ها بلند می‌شد، حالا جایش را به نوعی سکوت داده است؛ سکوتی که بیشتر از هر صدایی، سنگین است.

پدر برمی‌گردد. نگاهش کوتاه روی سبزه می‌افتد. چیزی نمی‌گوید، اما سؤال در چشم‌هایش هست: «برویم؟». مادر لحظه‌ای مکث می‌کند. انگار دارد بین دو جهان تصمیم می‌گیرد؛ جهانی که در آن باید ماند، پناه گرفت، در را بست و جهانی که در آن باید بیرون رفت، نفس کشید، زندگی کرد حتی اگر سخت باشد و بعد، خیلی آرام، فقط سرش را تکان می‌دهد.

در کوچه، چند خانواده دیگر هم همین تصمیم را گرفته‌اند. کسی بلند حرف نمی‌زند. سلام‌ها کوتاه‌تر شده‌اند، لبخندها کم‌رنگ‌تر، اما هنوز هستند. همین «بودن» مهم است. یک بچه، توپش را زیر بغل زده و با احتیاط قدم برمی‌دارد. مادرش مدام اطراف را نگاه می‌کند، اما بچه ار بچگی دست نمی‌کشد و هنوز دلش می‌خواهد بدود.

ماشین‌ها یکی‌یکی روشن می‌شوند. مسیرها از قبل معلوم نیست. کسی نمی‌داند کجا بهتر است، کجا امن‌تر است، کجا می‌شود چند ساعت بدون فکر کردن به خبرها نشست. اما مهم، خود رفتن است. این «به‌در شدن»، حتی اگر مقصدش نامعلوم باشد.

جاده‌ها، برخلاف همیشه، نه شلوغند و نه کاملا خلوت. چیزی میان این دو. مثل حال‌وهوای آدم‌ها. در مسیر، سبزه‌ها در آغوش خانواده‌ها جابه‌جا می‌شوند؛ مثل چیزی زنده که باید مراقبش بود. مثل امیدی که هنوز به‌طور کامل از دست نرفته. کنار یک فضای سبز، خانواده‌ای توقف می‌کند. نه خیلی دور از شهر، نه خیلی نزدیک. جایی که هنوز صدای شهر می‌آید، اما ضعیف‌تر. جایی که آسمان، کمی بزرگ‌تر به نظر می‌رسد.

پدر، زیرانداز را پهن می‌کند. مادر، ظرف‌ها را آرام از سبد بیرون می‌آورد. بچه، بالاخره توپش را زمین می‌اندازد و شروع می‌کند به دویدن. صدای خنده‌اش کوتاه اما واقعی است. همین کافی است تا چیزی در دل بزرگ‌ترها کمی جابه‌جا شود.

مادر، سبزه را جلویش می‌گذارد. دست می‌کشد روی ساقه‌هایش. انگار دارد با چیزی حرف می‌زند که فقط خودش می‌فهمد. سال‌های قبل، همین‌جا یا جایی شبیه به این، آدم‌ها بلند می‌خندیدند. موسیقی پخش می‌کردند. بچه‌ها بی‌وقفه می‌دویدند. کسی به آسمان نگاه نمی‌کرد مگر برای لذت بردن از رنگ آبی‌اش. امسال، نگاه‌ها بیشتر به آسمان می‌رود؛ اما نه از سر لذت. از سر نگرانی. از سر عادت تازه‌ای که کسی دلش نمی‌خواست یاد بگیرد اما با این‌همه، قدرت زندگی هنوز بیشتر است.

بوی چای، در هوا می‌پیچد. نان و پنیر ساده‌ای که روی سفره گذاشته شده، طعم دیگری دارد. شاید به این دلیل که در دل ترس، خوردن، خودش نوعی مقاومت است. کمی آن‌طرف‌تر، دختر جوانی نشسته. سبزه را در دست گرفته و آرام، ساقه‌هایش را به هم گره می‌زند. لب‌هایش تکان می‌خورد، شاید دارد آرزو می‌کند. شاید دارد چیزی را از آینده می‌خواهد که هنوز شکل نگرفته.

کسی نمی‌داند آرزوهای امسال چقدر فرق کرده‌اند با سال‌های قبل. شاید دیگر خبری از آرزوهای ساده نیست. شاید حالا، آرزوها کوچک‌تر شده‌اند، اما سنگین‌تر. مثل خواستن «آرامش». مثل خواستن «خبر خوب». مثل خواستن اینکه « اتفاق بدی نیفتند». گره‌ها یکی‌یکی شکل می‌گیرند. هر گره، تلاشی است برای نظم دادن. برای وصل کردن چیزی که در حال گسستن است.

پیرمردی کمی دورتر نشسته. به زمین خیره شده. دست‌هایش را روی زانو گذاشته و تکان نمی‌خورد. انگار دارد چیزی را در ذهنش مرور می‌کند. شاید سیزده‌به‌درهای خیلی دور را. روزهایی که خودش بچه بوده، بدون اینکه بداند جنگ چیست، بدون اینکه بفهمد اضطراب یعنی چه. روزهایی که تنها دغدغه‌اش این بوده که کجا بازی کند، چه بخورد و چه زمانی دوباره به خانه برگردد. او جنگ را دیده. سال‌هایی را به یاد دارد که صداهای بلند، بخشی از زندگی شده بودند. اما حتی در همان سال‌ها هم، ۱۳ ‌به‌در برگزار می‌شد. ساده‌تر، ساکت‌تر اما برگزار می‌شد و خوب می‌داند که این روز نوعی یادآوری است. یادآوری اینکه زندگی،حتی وقتی سخت می‌شود راهی برای ادامه پیدا می‌کند.

باد، کمی تندتر می‌وزد. سبزه‌ها تکان می‌خورند. صدای خش‌خش‌شان، شبیه زمزمه‌ای است که از جایی دور می‌آید. شاید از دل تاریخ. از دل تمام آن سال‌هایی که این آیین بی‌وقفه تکرار شده. از زمانی که هنوز شهرها این‌قدر بزرگ نشده بودند. از زمانی که مردم، نزدیک‌تر به زمین زندگی می‌کردند. از زمانی که رفتن به طبیعت بخشی از زیستن بود. در آن زمان‌ها، کسی ۱۳ را نحس نمی‌دانست. ۱۳، روزی بود که به باران نسبت داده می‌شد. به زایش. به ادامه. اما بعدها، با آمدن روایت‌های دیگر، ۱۳ هم مثل خیلی چیزهای دیگر، معنایش تغییر کرد. با این حال، مردم، معنای خودشان را حفظ کردند. اگر چیزی قرار بود نحس باشد، آن را بیرون می‌بردند. به طبیعت می‌سپردند. در آب رها می‌کردند. این، شکل خاصی از مواجهه بود؛ نه انکار، نه تسلیم. چیزی میان این دو.

ظهر که می‌شود، آفتاب کمی گرم‌تر می‌تابد. سایه‌ها کوتاه‌تر می‌شود. آدم‌ها کمی راحت‌تر می‌نشینند. انگار بدن‌ها، کم‌کم به این بیرون بودن عادت می‌کنند. چند خانواده دیگر هم آمده‌اند. فاصله‌ها رعایت می‌شود، اما نگاه‌ها گاهی به هم می‌افتد. نوعی همدلی خاموش میانشان هست. کسی چیزی نمی‌گوید، اما همه می‌دانند که اینجا بودن، یک انتخاب مشترک است.

بچه‌ها حالا بیشتر می‌دوند. خنده‌ها بلندتر شده. برای لحظه‌هایی کوتاه، انگار همه‌چیز عادی است. انگار نه خبری هست، نه نگرانی‌ای، نه سایه‌ای و شاید همین لحظه‌هاست که این روز را معنادار می‌کند.

عصر، آرام‌آرام نزدیک می‌شود. نور، نرم‌تر می‌شود. باد، خنک‌تر. وقت رفتن است. مادر، سبزه را برمی‌دارد. لحظه‌ای به آن نگاه می‌کند. بعد، به سمت آبراه کوچکی که از کنار زمین می‌گذرد، می‌رود. سبزه را در دست می‌گیرد. انگار دارد خداحافظی می‌کند و بعد، خیلی آرام آن را در آب رها می‌کند. سبزه، ابتدا کمی می‌چرخد. بعد با جریان آب، دور می‌شود. دورتر و دورتر. تا جایی که دیگر دیده نمی‌شود.

این رها کردن، ساده نیست. چیزی در آن هست که به دل می‌نشیند. نوعی واگذاری. نوعی پذیرش. نوعی امید که شاید، آنچه رها می‌شود و در جایی دیگر به شکلی دیگر، دوباره سبز شود.

در راه بازگشت، شهر کمی شلوغ‌تر شده. انگار همه، کم‌کم دارند برمی‌گردند. اما چیزی تغییر کرده. چیزی که نمی‌شود دقیق توضیحش داد. شاید فقط چند ساعت فاصله گرفتن از ترس. شاید چند خنده کوتاه. شاید لمس خاک، دیدن آسمان، شنیدن صدای باد و همین‌ها، گاهی کافی است.

پدر، دوباره از کنار همان پنجره صبح رد می‌شود. حالا نور، کاملا در اتاق پخش شده. مادر، ظرف‌ها را جمع می‌کند. بچه، خسته، گوشه‌ای خوابش برده. خانه همان است. شهر همان است. جهان همان است اما آدم‌ها، کمی فرق کرده‌اند.

۱۳ به‌در در نگاهی ساده فقط یک روز در تقویم است. اما اگر نزدیک‌تر شویم، می‌بینیم که این روز، چیزی شبیه به یک پناه است. پناهی موقت، اما ضروری. در جهانی که مدام می‌خواهد انسان را در خود فرو ببرد، این آیین، فرصتی است برای بیرون آمدن. برای نفس کشیدن. برای یادآوری اینکه هنوز می‌شود زندگی کرد حتی اگر روزگار سخت شود. شاید به همین دلیل است که این آیین، در طول قرن‌ها، باقی مانده. از دل حمله‌ها، از میان ویرانی‌ها، از زیر سایه جنگ‌ها چون چیزی را حفظ می‌کند که اگر از دست برود، همه‌چیز از دست رفته است: حس ادامه دادن...

انتهای پیام/

کد خبر 1405011301022
دبیر مرضیه امیری

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha