نادر زینالی، مدیرکل میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی البرز در یادداشتی نوشت: در دل این دشتهای خشک و ترکخورده، زمین چیزی را در سینه پنهان کرده که اگر گوش بسپاری، صدایی شبیه نفس کشیدن میدهد؛ صدای آب از ژرفای تاریکی. اینجا خاک حافظه است، حافظهای که قرنهاست با تشنگی کنار آمده اما تسلیم نشده است.
صبح زود است. آفتاب هنوز بهطور کامل از پشت خطوط کمرنگ کوههای دوردست بالا نیامده و باد سردی روی صورت مینشیند. شاید تصور کند اینجا سرزمینی فراموششده است؛ اما زیر همین سکوت، یکی از پیچیدهترین و شاعرانهترین دستاوردهای مهندسی بشر جریان دارد: قنات.
در اشتهارد، قناتها مثل رگ زندگی را در بدن نیمهجان زمین میدوانند. وجود بیش از ۴۰ رشته قنات در این منطقه یعنی ۴۰ روایت زنده از تلاش انسان برای ماندن. برای اینکه زمین را ترک نکند، حتی وقتی زمین دیگر چیزی برای بخشیدن ندارد.
اگر کنار دهانه یکی از این قناتها بایستی، شاید چیزی نبینی جز یک حفره ساده در دل خاک. اما کافی است کمی بایستی و سکوت کنی. آنوقت است که انگار زمین شروع به حرف زدن میکند. صدایی خفیف، گاهی شبیه چکه کردن، شبیه جریان آرام یک خاطره و این صدا صدای آب است؛ آبی که مسیرش را با صبر، ریاضت و هوش جمعی نسلهای گذشته پیدا کرده است.
میگویند الگوی ساخت این قناتها، بیارتباط با تجربههای مناطق کویری قدیمیتر مثل یزد نیست. انگار مهندسی آب در ایران، یک زبان مشترک داشته؛ زبانی که در آن، هر نسل جملهای به جملههای قبلی اضافه کرده، بدون اینکه اصل روایت را خراب کند. در اشتهارد هم همین زبان ادامه پیدا کرده؛ زبانی که با بیل و ریسمان و دستهای زخمی نوشته شده است.
ساختار قناتها، در نگاه علمی، مجموعهای از چاههای متصل به هم است. اما اگر از چشم یک انسان عادی به آن نگاه کنی، بیشتر شبیه یک داستان چندطبقه است؛ داستانی که از دل زمین آغاز میشود و به سطح زندگی روزمره مردم میرسد. در عمق زمین، مادرچاه قرار دارد؛ نقطهای تاریک، مرطوب و ناشناخته، جایی که آب از آنجا متولد میشود. بعد از آن، چاههای میانی یکییکی در مسیر قرار گرفتهاند؛ مثل ایستگاههایی در یک سفر طولانی. این چاهها به قنات نفس میدهند، هوا را وارد میکنند و در روزهای سخت امکان نجاتش را فراهم میآورند و در نهایت جایی در سطح زمین، آب آرام و بیادعا بیرون میآید. اینجا همان نقطهای است که زندگی شروع میشود. باغها، زمینهای کوچک کشاورزی و حتی دامهایی که به این آب وابستهاند همه از همین جا تغذیه میشوند.
اما این تصویر شاعرانه، روی دیگری هم دارد؛ رویی که کمتر دیده میشود. قناتها در اشتهارد، در عین پایداری، شکنندهاند. پایداریشان نسبی است، وابسته به شرایطی که هر سال سختتر از سال قبل میشود. خشکسالی، افت سطح آبهای زیرزمینی و دستکاری انسان، آرامآرام این شبکههای قدیمی را فرسوده کرده است. قناتی که روزی پر از آب بود امروز گاهی با تردید نفس میکشد.
اما در همین میان، میرابها هم هستند؛ کسانی که در واقع حافظان یک نظام پیچیدهاند. میراب، تقسیمکننده آب و نگهبان حافظه قنات است. میداند کدام مسیر باید لایروبی شود، کدام چاه نیاز به رسیدگی دارد و کجا اگر امروز کاری انجام نشود، فردا ممکن است دیر باشد. میرابها آخرین نسل از یک دانش غیرکتابیاند؛ دانشی که روی کاغذ نوشته نشده، بلکه در تجربه زیسته شده است.
با این حال، امروز این دانش تنها نیست. پای نهادهای دولتی هم به میان آمده است. از جمله جهاد کشاورزی که برای مرمت و احیای قناتها بودجههایی در نظر گرفته؛ گاهی تا بیش از یک میلیارد تومان برای هر کیلومتر. عددها بزرگاند، اما مسئله این است که آیا میتوان با پول، چیزی را که ریشه در زمان دارد، دوباره زنده کرد؟
واقعیت این است که قنات، بیشتر از پول، به فهم نیاز دارد. فهمی که بداند این سازهها بخشی از یک نظام فرهنگیاند. نظامی که در آن انسان، آب، زمین و زمان در یک تعادل ظریف کنار هم ایستادهاند.
در میان قناتهای اشتهارد، یکی از نامها بیشتر تکرار میشود: قنات قاضیان. قناتی که مردم از آن به عنوان بخشی از هویت خود یاد میکنند. این قنات، با بیش از پنج حلقه چاه، حدود ۱۵ هکتار باغ را زنده نگه داشته است. اگر روزی این قنات خشک شود، بخشی از خاطرات مردم هم نیز همراه آن خشک خواهد شد.
تصور کن باغی را که سالها با آب همین قنات جان گرفته. درختانی که هر کدامشان تاریخ دارند. پیرمردی که زیر سایه یکی از همین درختها نشسته و از روزهایی حرف میزند که آب آنقدر زیاد بود که کسی نگران کم آبی نبود. حالا همان پیرمرد، هر بار که به قنات نگاه میکند، انگار دارد به یک خاطره در حال محو شدن نگاه میکند.
و کمی آنطرفتر، قناتهایی هستند که در سکوت بیشتری فرو رفتهاند؛ قناتهایی که شاید هنوز زندهاند، اما کسی کمتر به آنها سر میزند. بعضیشان زیر فشار توسعه شهری قرار گرفتهاند. خانهها، خیابانها و ساختوسازهایی که بدون توجه به حریم قنات شکل گرفتهاند، آرامآرام مسیر آب را تنگ کردهاند. در برخی نقاط، قناتها حتی وارد محدوده شهری شدهاند؛ جایی که دیگر خاک، خاک طبیعی نیست، لایهای از بتن و فراموشی روی آن نشسته است.
قنات علیآباد یکی از همین نمونههاست؛ جایی که مرز میان شهر و زمین، آرامآرام در حال بلعیدن هم هستند. اینجا دیگر مسئله فقط آب نیست؛ مسئله این است که آیا میتوان میان توسعه و حافظه، تعادلی پیدا کرد یا نه.
در میان این همه پیچیدگی، شاید مهمترین حقیقت این باشد: قناتها حامل نوعی نگاه به جهاناند. نگاهی که در آن انسان به جای تسلط بر طبیعت، با آن همزیستی میکند. نگاهی که به جای سرعت، بر استمرار تکیه دارد و شاید همین نگاه است که امروز بیش از هر زمان دیگری غایب است.
وقتی در اشتهارد کنار یکی از این قناتها میایستی، چیزی در تو تغییر میکند. انگار زمین به تو یادآوری میکند که زندگی همیشه قرار نیست پرسرعت باشد. گاهی باید در تاریکی حرکت کرد تا به روشنایی رسید.
اما اگر این قناتها روزی از کار بیفتند برای آنچه خاموش میشود، نمیتوان جایگزینی تعریف کرد. قناتها حامل نوعی نسبت تاریخی میان انسان و زمیناند؛ نسبتی که در سکوت شکل گرفته و در سکوت هم میتواند از هم بپاشد. از این زاویه، فروکش کردن جریان آب در این سازهها، نشانهای است از جابهجایی آرام یک شیوه زیستن؛ شیوهای که در آن بقا نه برای غلبه بر طبیعت، بلکه برای هماهنگی با محدودیتهای آن استوار مانده است.
انتهای پیام/
نظر شما