محمدجواد حقشناس استاد دانشگاه و مشاور فرهنگی وزیر در یادداشتی نوشت: چهارم مردادماه، روز ملی بزرگداشت شیخ صفیالدین اردبیلی و نهم مردادماه، سالروز ثبت جهانی مجموعه شیخ صفی در فهرست میراث جهانی یونسکو، فرصتی ارزشمند برای بازخوانی جایگاه اردبیل در تاریخ، فرهنگ و هویت ایران است؛ فرصتی برای آنکه از زاویهای فراتر از بزرگداشت یک شخصیت یا یک اثر تاریخی، به پیوند میراث فرهنگی، هویت ملی، توسعه و آینده ایران بیندیشیم.
اردبیل را نمیتوان تنها با جغرافیای آن شناخت. اردبیل، بخشی از روایت بزرگ ایران است؛ سرزمینی که در آن، یک خانقاه توانست در گذر چند نسل به کانون شکلگیری اندیشهای تبدیل شود که سرانجام در تأسیس دولت صفوی و بازتعریف ایران بهعنوان یک واحد سیاسی، فرهنگی و تمدنی نقشآفرین شد.
شیخ صفیالدین اردبیلی را نمیتوان تنها در جایگاه یک عارف و بنیانگذار طریقت دید. اهمیت تاریخی او در آن است که مکتبش توانست از عرصه عرفان و تربیت فردی فراتر رود و سرمایهای اجتماعی و فرهنگی ایجاد کند که نسلهای بعد آن را به یک پروژه بزرگ دولتسازی پیوند زدند.
از این منظر، میتوان گفت ایران نوین، پیش از آنکه در ساختار دولت صفوی شکل بگیرد، در فرهنگ و اندیشه اردبیل ریشه دوانده بود.
با ظهور شاه اسماعیل، این اندیشه از خانقاه به عرصه سیاست و دولت منتقل شد. تبریز به نخستین پایتخت صفوی تبدیل شد و ایران پس از قرنها پراکندگی سیاسی، بار دیگر بهعنوان یک واحد سیاسی و تمدنی خود را بازشناخت.
چالدران، تجربهای تلخ اما آموزنده بود؛ تجربهای که نشان داد دولتسازی تنها با شور و ایمان ممکن نیست و به سازمان، دانش، دیوانسالاری و تدبیر حکمرانی نیاز دارد.
در روزگار شاه تهماسب، فرهنگ، زبان فارسی و هنر ایرانی بیش از پیش به پشتوانهای برای اقتدار کشور تبدیل شد. شاهنامه تهماسبی، قالی اردبیل و حصار تهماسبی تهران هرکدام بخشی از این روایتاند؛ روایتی که در آن سیاست، فرهنگ، هنر و جغرافیا در کنار یکدیگر به ساختن ایران یاری رساندند.
در روزگار شاه عباس، این پروژه به اوج رسید؛ اصفهان به نماد تمدن ایرانی تبدیل شد، شبکه کاروانسراها و راهها تجارت و ارتباط فرهنگی را گسترش داد، مشهد جایگاهی مهم در پیوند هویت ایرانی و فرهنگ رضوی یافت و در جنوب، با بیرون راندن پرتغالیها از هرمز، حاکمیت تاریخی ایران بر خلیج فارس و مسیرهای دریایی آن تثبیت شد.
بنابراین، صفویه را نباید صرفاً یک سلسله پادشاهی دانست؛ صفویه یکی از مهمترین تجربههای بازسازی سیاسی، فرهنگی و تمدنی ایران بود.
اما میراث فرهنگی فقط در بناها و آثار تاریخی باقی نمیماند. میراث، زمانی زنده است که انسانهایی آن را بشناسند، حفظ کنند، درباره آن بیندیشند و دانش و تجربه خود را به نسل بعد منتقل کنند.
در اینجا جایگاه استاد عبدالرحمن وهابزاده اهمیت ویژهای پیدا میکند؛ باستانشناس و مرمتگر پیشکسوتی که بیش از چهار دهه از زندگی خود را در عرصه شناخت، حفاظت و مرمت آثار تاریخی شمالغرب ایران سپری کرده است.
اهمیت او تنها در کارنامه علمی و اجراییاش نیست؛ سرمایه اصلی او، دانش، تجربه، تواضع حرفهای و نسلی از نیروهایی است که در مکتب او آموختند و بعدها خود به خدمتگزاران میراث فرهنگی ایران تبدیل شدند.
در امتداد این میراث انسانی، میتوان از دکتر کریم حاجیزاده، دکتر محمدابراهیم زارعی، دکتر عمرانی و دکتر تقیزاده یاد کرد؛ چهرههایی که هر یک در استانهای آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی، اردبیل و کردستان بخشی از این دانش و تجربه را در عرصه مدیریت و حفاظت میراث فرهنگی ادامه دادهاند.
این زنجیره نشان میدهد که میراث فرهنگی فقط مجموعهای از بناها و اشیای تاریخی نیست؛ دانشی است که باید از نسلی به نسل دیگر منتقل شود و در نهادهای فرهنگی و میان انسانها استمرار پیدا کند.
از این منظر، استاد وهابزاده خود بخشی از میراث زنده ایران است؛ همانگونه که شاگردان و نسلهای پس از او، حاملان این میراث به آیندهاند.
اما پرسش اساسی امروز این است:
این میراث برای ایران فردا چه میتواند باشد؟
پاسخ را باید در ظرفیت گردشگری فرهنگی جستوجو کرد.
در جهان امروز، کشورها فقط کالا صادر نمیکنند؛ روایت صادر میکنند. گردشگری نیز دیگر صرفاً سفر برای دیدن بناها نیست؛ گردشگری، صنعت روایت، تجربه و گفتوگوی فرهنگی است.
اردبیل از این منظر ظرفیت کمنظیری دارد.
بقعه شیخ صفیالدین اردبیلی، تنها یک مجموعه تاریخی و معماری نیست. برای بخشی از طریقتهای عرفانی و طوایف کرد در عراق و ترکیه، شیخ صفی همچنان جایگاهی معنوی دارد و اردبیل میتواند کانونی برای گردشگری عرفانی و گفتوگوی فرهنگی منطقه باشد.
در سوی دیگر، شاه اسماعیل صفوی در حافظه تاریخی و فرهنگی علویان ترکیه، سوریه و جوامع آنان در اروپا جایگاهی ویژه دارد. این پیوندهای تاریخی، سرمایهای است که میتواند به زبان گفتوگوی فرهنگی ایران با ملتهای پیرامون تبدیل شود.
این همان سرمایهای است که در ادبیات امروز جهان از آن با عنوان قدرت نرم یاد میشود؛ قدرتی که نه با زور ایجاد میشود و نه با پول خریدنی است، بلکه از فرهنگ، اعتماد، تاریخ، هنر و حافظه مشترک شکل میگیرد.
از همین منظر، پیشنهاد «مسیر فرهنگی صفویه» میتواند به یک پروژه ملی تبدیل شود؛ مسیری که از لاهیجان آغاز شود، به اردبیل برسد، از تبریز و قزوین عبور کند، تهران را دربرگیرد، به قم و مشهد برسد، در اصفهان به اوج شکوه معماری و هنری صفوی برسد و در بندرعباس و هرمز، روایت ایران و خلیج فارس را کامل کند.
این مسیر فقط یک مسیر گردشگری نیست؛ نقشه شکلگیری ایران نوین است.
مسیر دولتسازی، فرهنگ، هنر، معماری، تجارت، تشیع ایرانی و هویت ملی.
چنین نگاهی میتواند پایهای برای شکلگیری اقتصاد فرهنگ نیز باشد. گردشگری وقتی با صنایعدستی، فرش، ادبیات، موسیقی، خوراک، آیینها، معماری و هنرهای سنتی پیوند بخورد، از یک فعالیت خدماتی فراتر میرود و به یک زنجیره اقتصادی تبدیل میشود.
فرهنگ میتواند ثروت بیافریند؛ ثروتی که برخلاف منابع زیرزمینی، هرچه بیشتر معرفی و استفاده شود، ارزش بیشتری پیدا میکند.
از سوی دیگر، گردشگری فرهنگی میتواند به دیپلماسی فرهنگی ایران تبدیل شود.
در جهانی که سیاست گاه میان ملتها دیوار میکشد، فرهنگ میتواند پل بسازد. ممکن است گفتوگوی سیاسی میان دولتها دشوار باشد، اما گفتوگوی فرهنگی میان مردم همچنان ممکن است.
ایران پیش از آنکه با سیاست شناخته شود، با فردوسی، حافظ، سعدی، مولوی، شیخ صفی، اصفهان، فرش ایرانی، معماری ایرانی و خلیج فارس شناخته شده است.
هر گردشگری که ایران را درست بشناسد و با تصویری واقعی از فرهنگ و مردم این سرزمین به کشور خود بازگردد، میتواند بخشی از این روایت را با خود ببرد.
و در نهایت، همه این مسیرها به یک مقصد میرسند:
وفاق ملی.
میراث فرهنگی متعلق به یک جناح، قوم، منطقه یا نسل خاص نیست؛ سرمایه مشترک همه ایرانیان است.
شیخ صفی و شاه اسماعیل، فردوسی و حافظ، امام رضا(ع)، رحیم مؤذنزاده اردبیلی، استاد وهابزاده و نسل جوانی که امروز در دانشگاه درباره ایران پژوهش میکند، حلقههایی از یک زنجیرهاند که ایرانیان را به حافظهای مشترک پیوند میدهند.
وفاق ملی تنها با دستور و توصیه ساخته نمیشود؛ وفاق از شناخت گذشته مشترک، احترام به تنوع فرهنگی و احساس تعلق به یک سرزمین مشترک شکل میگیرد.
از این رو، میراث فرهنگی را نباید هزینهای برای حفظ گذشته دانست.
میراث فرهنگی، سرمایهگذاری برای آینده ایران است؛ سرمایهای برای توسعه، اقتصاد فرهنگ، گردشگری، دیپلماسی فرهنگی، قدرت نرم و در نهایت وفاق ملی.
اگر شیخ صفی در اردبیل بذر ایران نوین را کاشت، وظیفه نسل امروز آن است که از این میراث، بذر ایران آینده را برویاند؛ ایرانی که تاریخ خود را میشناسد، تنوع فرهنگی خود را ارج مینهد، از میراث خود ثروت میآفریند و فرهنگ را به زبان گفتوگو با جهان تبدیل میکند.
اردبیل از این منظر فقط یک شهر تاریخی نیست؛ بخشی از روایت بزرگ ایران است؛ روایتی که از خانقاه آغاز شد، به دولت رسید، به تمدن تبدیل شد و امروز میتواند از مسیر فرهنگ، دانش و گردشگری، آینده ایران را روایت کند.
و شاید این همان معنای جمهوری سوم باشد:
ایرانی که در آن، هویت ملی نه در تقابل با تنوع فرهنگی، بلکه بر پایه آن شکل میگیرد؛ حکمرانی نه در برابر جامعه، بلکه با تکیه بر سرمایه اجتماعی و فرهنگی آن پیش میرود؛ و میراث گذشته، نه موزهای برای تماشا، بلکه سرمایهای برای ساختن آینده است.
ایران آینده را باید با شناخت گذشته، احترام به انسان، پاسداری از فرهنگ و تبدیل میراث به سرمایهای برای توسعه و وفاق ملی ساخت.
این، روایت ایران در جمهوری سوم است.
انتهای پیام/

نظر شما