نادر زینالی، مدیرکل میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی در یادداشتی به مناسبت فرارسیدن نوروز نوشت: هر سال، در واپسین روزهای اسفند، چیزی در هوا تغییر میکند؛ تغییری که میتوان آن را در رفتار آدمها دید. در شتاب قدمها و در خانههایی که ناگهان زیر و رو میشوند. گویی همه بیآنکه قراری گذاشته باشند، در تدارک یک اتفاق مشترکاند؛ اتفاقی که نامش نوروز است.
نوروز، روایتی است که از روزها پیش از تحویل سال شروع میشود. قصهای که با گردگیری یک قفسه قدیمی آغاز میشود، با شستن پردهها و جابهجا کردن فرشها ادامه پیدا میکند و کمکم، به تغییر حالوهوای خانه میانجامد. خانهتکانی، در این میان نوعی گفتوگوی بیصدا با گذشته است. وقتی وسایل کهنه را کنار میگذاریم یا جایشان را عوض میکنیم، انگار داریم به خودمان میگوییم: «وقت تغییر رسیده است».
در تجربه زیسته ایرانیان، نوروز همیشه از درون شروع میشود، هنوز سال تحویل نشده، اما آدمها تصمیمهایی گرفتهاند، دلخوریهایی را مرور کردهاند و حتی گاهی، بیآنکه به زبان بیاورند، با خودشان قرار گذاشتهاند که جور دیگری زندگی کنند. این همان لایهای است که نوروز را از یک جشن ساده جدا میکند؛ جایی که آیین به درون انسان نفوذ میکند.
با نزدیکتر شدن به روزهای پایانی سال، شهرها حالتی خاص پیدا میکند. خیابانها شلوغتر میشود، دستفروشها بیشتر به چشم میآیند و مغازهها پر از رنگ و نور میشوند. این شلوغی، اگرچه گاهی خستهکننده است، اما نوعی انرژی جمعی در خود دارد؛ انرژی آماده شدن. حتی خریدهای شب عید که ممکن است در نگاه اول صرفاً یک رفتار اقتصادی به نظر برسند، در عمق خود، بخشی از همین آمادگیاند. آدمها میخواهند با چیزهای تازه، به استقبال زمانی تازه بروند.
در این میان، چهارشنبهسوری، مثل یک ایستگاه مهم در این مسیر ظاهر میشود. شبی که در آن، آتش به خیابانها میآید و شعلهها، تاریکی را پس میزند. پریدن از روی آتش، با آن جمله آشنا زردی من از تو، سرخی تو از من» یک بیان نمادین است. انگار هرکسی، در دل خودش، چیزی را به آتش میسپارد: خستگی، اندوه، ناکامی. و در عوض، چیزی از آن میگیرد: گرما، انرژی، امید. این مبادله، ساده اما عمیق است درست مثل بسیاری از آیینهای کهن
و بعد، لحظهای میرسد که همه چیز به آن ختم میشود: لحظه تحویل سال. در آن چند ثانیه، زمان لمس میشود. همه چیز مکث میکند. نگاهها به ساعت دوخته شده، نفسها در سینه حبس شده و سکوتی عجیب، فضا را پر کرده است. این سکوت، شاید یکی از نادرترین تجربههای مشترک در زندگی معاصر باشد؛ لحظهای که در آن، میلیونها نفر، همزمان، به یک چیز فکر میکنند: آغاز.
در مرکز این لحظه، سفرهای پهن است که سالهاست در خانههای ایرانی تکرار میشود: سفره هفتسین. اگر کمی با دقت به آن نگاه کنیم، میتوانیم آن را مثل یک متن بخوانیم. سبزه، نشانه زندگیای است که دوباره جوانه میزند؛ سمنو، یادآور صبر و برکت؛ سیب، تصویری از زیبایی؛ سیر، نشانهای از سلامت؛ سماق، طعمی از صبر و گذر زمان؛ سنجد، ردپایی از عشق و خرد و سکه، نمادی از رفاه. اینها کنار هم تصویری هستند از آرزویی که انسان برای زندگی دارد.
اما نوروز، در همان لحظه تحویل سال متوقف نمیشود. تازه بخش دیگری از قصه آغاز میشود؛ بخشی که در آن، آدمها به سراغ هم میروند. دید و بازدیدها که شاید برای برخی تکراری به نظر برسند در واقع یکی از مهمترین کارکردهای نوروز را شکل میدهد: بازسازی رابطهها. در طول سال، فاصلهها زیاد مشغلهها بیشتر و گاهی ارتباطها کمرنگ میشود. نوروز، فرصتی است برای جبران این فاصلهها؛ برای نشستن کنار هم، برای گفتن و شنیدن.
در این دیدارها، چیزی فراتر از احوالپرسی رد و بدل میشود. نوعی اطمینان، نوعی احساس تعلق. اینکه هنوز کسی هست که به دیدنش برویم یا منتظر دیدن ما باشد. این احساس، در دنیای امروز، که بسیاری از پیوندها شکننده شدهاند، ارزشمندتر از همیشه است.
نوروز، فقط به زندگان تعلق ندارد. در روزهای پیش از سال نو، بسیاری راهی آرامستانها میشوند. گل میبرند، سنگها را تمیز میکنند و دقایقی کنار کسانی مینشینند که دیگر نیستند. این حضور، یادآور یک حقیقت مهم است: اینکه زندگی، امتداد دارد. نوروز، در این معنا نوعی گفتوگو با گذشته هم هست.
روزها میگذرند و نوروز، کمکم به پایان خود نزدیک میشود. اما پایان این آیین هم، مثل آغازش، با یک روایت همراه است. سیزدهبدر، روزی که همه به دل طبیعت میروند. پارکها و دشتها پر میشود از خانوادههایی که بساط سادهای پهن کردهاند و ساعاتی را بیرون از فضای روزمره میگذرانند. سبزهها گره زده و به آب سپرده میشوند؛ انگار آرزوها، به جریان زندگی واگذار میشوند.
با این نگاه نوروز، یک نظام فرهنگی پیچیده است که در آن، عناصر طبیعی، باورهای انسانی و رفتارهای اجتماعی، در هم تنیده شدهاند. آنچه این آیین را ماندگار کرده، تواناییاش در تجربه شدن است. نوروز، چیزی نیست که فقط دربارهاش بدانیم؛ باید آن را زندگی کرد.
با این حال، نمیتوان از تغییراتی که در سالهای اخیر رخ داده چشم پوشید. سبک زندگی شهری، فشارهای اقتصادی و تغییر الگوهای ارتباطی بر نحوه برگزاری نوروز تأثیر گذاشتهاند. گاهی، این آیین به سمت ظواهر بیشتر و معناهای کمتر حرکت کرده است. خریدهای سنگین، رقابتهای پنهان و دغدغههای مالی، میتوانند از سادگی و عمق نوروز بکاهند.
اما در عین حال، نوروز نشان داده که آیینی انعطافپذیر است. این سنت، در طول تاریخ، بارها با شرایط تازه مواجه شده و هر بار، شکل جدیدی به خود گرفته است، بدون آنکه جوهرهاش را از دست بدهد. شاید راز ماندگاری نوروز، در همین توانایی نهفته باشد: توانایی تغییر، بدون فراموش کردن اصل.
در جهانی که با بحرانهای متعدد روبهروست، از دغدغههای زیستمحیطی گرفته تا فاصلههای انسانی، نوروز میتواند معنایی تازه پیدا کند. بازگشت به طبیعت، توجه به رابطهها و تأکید بر نو شدن، همه میتوانند در قالبی امروزی بازخوانی شوند. بنابراین نوروز اگر درست فهمیده شود یک امکان برای آینده است.
در نهایت، نوروز را میتوان یک قصه جمعی دانست؛ قصهای که هر سال، میلیونها نفر، آن را با هم روایت میکنند. در این قصه، هر کسی نقشی دارد: از کودکی که برای اولین بار با سفره هفتسین آشنا میشود تا سالمندی که خاطرات نوروزهای گذشته را در ذهن دارد. این تداوم، همان چیزی است که نوروز را زنده نگه داشته است.
شاید راز نوروز، در همین سادگی عمیق آن باشد. اینکه یادآوری میکند حتی در سختترین شرایط، میتوان از نو شروع کرد. اینکه به ما میگوید، زندگی، همیشه فرصتی برای تغییر دارد و شاید، در جهانی که گاه پر از ناامیدی است همین پیام ساده از هر چیز دیگری ضروریتر باشد و در نهایت تجربهای است از امید. امیدی که هر سال، بیهیاهو در دل خانهها و در میان آدمها دوباره متولد میشود...
انتهای پیام/
نظر شما