میراث‌کُشی، جنگ علیه حافظه یک تمدن

روزبه کردونی مشاور وزیر و مدیرکل حوزه وزارتی وزارت میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی در روزنامه جمهوری اسلامی نوشت: در تاریخ، ملت‌ها نه فقط با شکوه آنچه ساخته‌اند، بلکه با شرم آنچه نابود کرده‌اند نیز شناخته می‌شوند. از بغداد تا لوون و بامیان، هر بار چیزی بیش از بناها و کتاب‌ها از میان رفت؛ شکافی در حافظه جهان. روزی هم که پل تاریخی موستار پس از گلوله‌باران در رود نرتوا فرو ریخت، جهان فقط سقوط یک سازه سنگی را ندید؛ فرو ریختن یکی از زبان‌های مشترک یک جامعه را دید. همان پلی که قرن‌ها محل عبور، دیدار و پیوند بود، در لحظه جنگ به نشانه‌ای از شکستن حافظه و همزیستی تبدیل شد. اما بازسازی آن نیز بعدها صرفاً مرمت یک پل نبود؛ به نمادی از آشتی، انسجام و بازگشت جامعه به خویشتن بدل شد.

مسئله در جنگ‌ها فقط تخریب بناهای تاریخی نیست؛ مسئله، حمله به حافظه‌ای است که جامعه را جامعه می‌کند. اگر «نسل‌کشی» نابودی انسان‌هاست و «شهرکشی» ویرانی سازمان‌یافته زیست شهری، باید از مفهومی دیگر نیز سخن گفت: «میراث‌کُشی». میراث‌کُشی یعنی هدف گرفتن حافظه مادی یک ملت؛ یعنی حمله به بناها، محوطه‌ها، موزه‌ها، بافت‌های تاریخی، خانه‌های ارزشمند و مکان‌هایی که جامعه از خلال آن‌ها خود را در زمان بازمی‌شناسد.

در جنگ رمضان، آنچه رژیم صهیونیستی و آمریکا انجام دادند را می‌توان «میراث‌کُشی» نام نهاد. آسیب‌دیدن حدود ۱۴۹ اثر تاریخی و فرهنگی در ۱۸ استان کشور ــ از بافت‌های تاریخی و خانه‌های واجد ارزش تا بناهای شاخص، محوطه‌های فرهنگی، موزه‌ها و برخی آثار ثبت‌شده جهانی ــ فقط فهرستی از خسارت‌های کالبدی نبود؛ نقشه‌ای از گستره تمدنی ایران بود. البته تنوع آثار آسیب‌دیده نشان داد که ایران صرفاً یک واحد سیاسی معاصر نیست، بلکه سرزمینی است که هویت آن در لایه‌های متعدد تاریخ، معماری، هنر، زیست اجتماعی، آیین، خلاقیت و حافظه جمعی رسوب کرده است. این یعنی آنچه برای خاموش کردن حافظه هدف گرفته شد، خود به زبانی تازه برای معرفی ایران تاریخی، فرهنگی و تمدنی به جهان تبدیل شد.

در میان آثار آسیب‌دیده یا در معرض آسیب، نام‌ها خود سخن می‌گویند. کاخ گلستان در تهران، با حافظه قاجاری، آیینه‌کاری‌ها، تالارها و پیوندش با تاریخ دولت و شهر؛ میدان نقش جهان، عالی‌قاپو، مسجد شیخ لطف‌الله، مسجد امام و چهل‌ستون در اصفهان، که هرکدام نه فقط بنایی تاریخی، بلکه بخشی از خیال ایرانی درباره شکوه، نظم، زیبایی و شهرند؛ در کردستان، نشانه‌هایی از بافت‌های تاریخی، خانه‌های قدیمی، مساجد کهن و معماری بومی سنندج، سقز، مریوان و اورامان، که روایتگر ایرانِ کوهستان، مرز، موسیقی، زبان و زندگی‌اند؛ و در خرم‌آباد و لرستان، نام‌هایی چون قلعه فلک‌الافلاک، پل شکسته، گرداب سنگی، دره خرم‌آباد و محوطه‌های کهن زاگرس، که ایران را از سطح بنا به عمق سکونت، راه، دفاع، آب، سنگ و تاریخ می‌برند. از کاخ گلستان تا نقش جهان، از اورامان تا فلک‌الافلاک، آنچه آسیب دید فقط دیوار و گنبد و سنگ نبود؛ پاره‌هایی از حافظه ایرانی بود؛ همان حافظه‌ای که تهران را به اصفهان، کردستان را به لرستان و امروز را به هزاران سال زیست تمدنی این سرزمین پیوند می‌دهد.

بناهای تاریخی، اشیای خاموشِ برجای‌مانده از گذشته نیستند؛ آن‌ها صورت مادی جامعه‌اند. هر بنای ماندگار، حاصل انباشت همکاری، مهارت، تخیل، نظم اجتماعی و افق مشترکی است که در دوره‌ای از تاریخ، انسان‌ها را گرد یک معنا جمع کرده است. از این منظر، میراث معماری فقط نشانه شکوه هنری یا قدرت فنی نیست؛ سندی از توان جامعه برای ساختن، هماهنگ شدن، اعتماد کردن و آینده‌پردازی است.

در اینجا نکته اصلی معنا می‌یابد که میراث آسیب‌دیده فقط نشانه مظلومیت نیست، بلکه نشانه عمق نیز هست. هر اثر تاریخی، پیش از آنکه به فهرست خسارت‌ها وارد شود، گواهی بر توان جامعه ایرانی برای آفرینش، همکاری، صلح، زیبایی و استمرار بوده است. هیچ بنای بزرگ تاریخی بدون اعتماد، مهارت، نظم، مشارکت و معنا ساخته نمی‌شود. بنابراین، وقتی چنین آثاری هدف قرار می‌گیرند، در واقع توان تمدنی یک جامعه برای ساختن و باهم‌بودن هدف قرار گرفته است.

اما نتیجه، برخلاف نیت مهاجم، نتیجه‌ای معکوس داده است. همان جمله معروف محمود درویش به خبرنگار اسرائیلی که گفت: «دشمنی شما باعث مشهور شدن ما شد.» حمله به میراث، فقط خشونت مهاجم را آشکار نمی‌کند، بلکه عظمت جامعه هدف را نیز نمایان می‌سازد. جنگ رمضان نشان داد که ایران فقط میدان نبرد نیست؛ میدان تمدن است. هر اثر آسیب‌دیده یادآور شد که این سرزمین، پیش از جنگ و فراتر از جنگ، جامعه‌ای تاریخی است؛ جامعه‌ای که قرن‌ها شهر ساخته، باغ ساخته، مدرسه ساخته، مسجد ساخته، پل ساخته، کاخ ساخته، بازار ساخته و از خلال همین ساختن‌ها، خود را به‌مثابه یک ملت تاریخی استمرار بخشیده است.

حقوق بین‌الملل، در ظاهر، از این میراث حفاظت می‌کند؛ از کنوانسیون لاهه ۱۹۵۴ تا کنوانسیون میراث جهانی ۱۹۷۲. اما جهان در لحظه آزمون نشان می‌دهد که میراثی که «مشترک بشریت» خوانده می‌شود، وقتی با منطق قدرت روبه‌رو می‌شود، بی‌پناه می‌ماند. در چنین نظمی، قانون اغلب نه مانع فاجعه، بلکه روایتِ پسینیِ آن است.

ایران، در امتداد تاریخ خود، بارها چنین لحظه‌هایی را تجربه کرده است. فرهنگ و میراثش بارها آماج هجوم شده، اما آنچه باقی مانده، نیرویی بوده که به بناها معنا می‌کرده است. این فرهنگ، چون فقط در سنگ و گچ و آیینه نزیسته، بلکه در زبان، حافظه، آیین و زیست روزمره مردم جاری بوده، هر بار از دل ویرانی سر برآورده و بر فراموشی غلبه کرده است.

واقعیت این است که میراث فرهنگی، امری تزئینی و حاشیه‌ای نیست، بلکه زیرساخت معنوی جامعه است. همان‌گونه که راه، پل و نیروگاه، زیرساخت مادی کشورند، بناهای تاریخی نیز زیرساخت حافظه، ایمان، هویت و اعتماد اجتماعی‌اند. جامعه‌ای که میراث خود را فقط گذشته ببیند، آن را در موزه حبس می‌کند؛ اما جامعه‌ای که میراث را نیروی تداوم بداند، از آن برای ایستادن، روایت کردن و دوباره ساختن بهره می‌گیرد.

پایان سخن این است که بناهای تاریخی، پیش از آنکه آسیب ببینند، ایران را ساخته بودند و پس از آسیب‌دیدن نیز می‌توانند ایران را دوباره به جهان معرفی کنند؛ نه به‌عنوان سرزمینی صرفاً زخمی، بلکه به‌عنوان جامعه‌ای که حافظه، معنا، ایمان و هویت دارد و از دل ویرانی نیز زبان خود را بازمی‌یابد.

میراث، گذشته‌ای نیست که پشت سر مانده باشد؛ نیرویی است که جامعه با آن دوباره می‌ایستد.

انتهای پیام/

کد خبر 1405021300832
دبیر مهدی نورعلی

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha